ت. س. الیوت/ بی}ن الهی

                     چارشنبه خاکستر                                                                      

 

 

                                                    ت . س . اليوت / بيژن الهي

 

 

 

 

چون دگر باره اميد بازگشتم نيست

چون اميدم نيست

چون اميد بازگشتم نيست

به آرزوي مايه ي چونين و عرصه ي چونان

دگر جهد نمي کنم پي ي اين گونه چيزها جهد کنم

( چرا عقاب سالخورده پر باز کند ؟ )

چرا زارم

بر اقتدار نگونِ سلطنتِ معمول ؟

         چون دگرباره اميدِ دانشم نيست

بر شکوهِ ناپايدار ساعتِ برقرار

چون گمان نمي برم

چون مي دانم دانشي نخاهم يافت

بر يگانه اقتدارِ حقِ گذرا

چون نمي توان نوشيد

آن جا ، کجا که درختان مي شکوفد و چشمه ها به راه مي افتد ،

        چه دگرباره در ان جاي   هيچ نيست

چون زمان مي دانم هميشه زمان ست

و مکان هميشه مکان ست

و آنچه شونده ست شونده ست فقط براي يک زمان

و فقط براي يک مکان

شادم که چيزها چنانست که هست و

روي مي تابم از چهر خجسته

و روي مي تابم از آوا

چون دگرباره اميد بازگشت نتوانم داشت

پس شادم که بايدم چيزي ساخت

تا بدان شاد شوم

و نزد خداوند دعا کنيد تا رحمت آورد بر ما

و دعا مي کنم   تا مگر فراموش کنم

اينچه را که زياده پيش مي کشم با خويش

زیاده توجيه مي کنم

چون دگرباره اميد بازگشتم نيست

باشد که جواب گو آيد اين کلام

براي آنچه شده ست ، تا نه دگرباره شود

مگر داروي پُري بر ما سنگين نشود

چون که اين پرها ديگر نه پرِ پرواز ست

بل که تنها پرّه هايي ست هواکوبان

هوايي که کنون يکسره خار است ، و خشک

خوارتر از قصد و خشکتر

بياموز روي آريم و روي نياريم

بياموز در سکون بنشينيم .

ما گناهکاران را اکنون و به هنگام مرگ ما دعاکنيد

ما را اکنون و به هنگام مرگ ما دعاکنيد

  

بیژن الهی/اشراقها رمبو

                     به حجتی یکتا

 

                                                            ازآرتور رمبوی بیژن الهی

 

يک ضربه ي انگشت ِ تو روي طبل ، رهايي ي تمامِ صداهاست ،

و آغازِ هماهنگي ي نو .

به يک گامِ تو ، مردانِ نو به پا مي خيزند ، رژه مي روند .

سَر که مي گرداني ، عشقِ نويي ! سَر که باز مي گرداني ،

- آه ، عشقِ نو !

  بختهامان را ديگر کُن ، بلاها را آخر کُن ، که هماغازِ

روزگار افتاد ، آوازت مي دهند اين کودکان . به ياد آر ،

هر کجا خواهي ، گوهرِ سرنوشتهامان و آرزوهامان را ، از تو

در خواست مي کنند .

اي آمده از هميشه ، که خواهي رفت هر کجا .   

قاسم آهنین جان

                                 این دوست کیست

 

                                                                            قاسم آهنین جان

 

 

بهنود بهادری می گوید می خواهد ویژه نامه داشته باشد برای بیژن الهی ، در پران ، که به همت خودش چاپ می کند ، و همیشه چنین است که : مگر عـاشقان به فکر باشند یگانه ترین ها را و انتظار هم جز این نتوان داشت .

و امّا اینکه بهادر به بنده لطف کرده و گفته چیزی بنویسم . بارها گفته ام که نوشتن سخت است و دشوار برای که بخواهم بنویسم برای دیگران و امّـــا بیژن الهی که نه از دیگران است ، و اگر چه نمی دانم که بیژن الهی کیست ! لیک می دانم که اوست اوست .

اگر بیژن الهی را شاعر خطاب کنم ، اگر مترجم خطاب کنم ، در واقع او را محدود به عرصه کرده ام. به زعـم بنده بیژن در الفاظ نمی گنجد ، در قالب ها ، کلیشه ها و تعریف و تمجیدهای رایج . تنها شاید بتوانم بگویم : بیژن الهی پدیده ای است که کمتر دیدم چون او در عمرم .

و حالا من چه باید بگویم ؟ نقد آثار او کنم ؟ من که ناقد نیستم و اصلاً هم به این بازی ها اعتقادی ندارم ، آثار او را تــأکید کنم ؟ و او چه نیازی دارد به این حرف و حدیث ها خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ؟

در جایی دیگر به بیژن و نقش محوری اش در قضیۀ « شعر دیگر » پرداخته ام ، به مناسبت چهل سالگی « شعر دیگر » که به چاپ خواهم سپرد . پس در ایـن جا چند حرف و کلامی و در واقع عکس هایی به کلمه ، در ذهن دارم از بیژن که بازگو می کنم . و غَرَض فقط رضای خاطر دوست است و دیگر اینکه نقشی بماند و خـطی به یادگار ، همین و بس . چرا که اصلاً نیازی به تأئید خویش ندارم . که بخواهم کاشف باشم و چیزهای مهمی ارائه دهم .

باری به هر حال ، سی سال پیش ، گزیده ی اشعار لورکا را دیدم ، چاپ امیر کبیر ( همان امیر کبیری که چهل سال بعد دوباره ایـن کتاب را تجدید چــاپ کرد ، وقتی کسانی معترض شدند که چرا اجازه ازصاحبش،یعنی بیژن الهی نگرفته ای ،ناشر گفت : آقا مگربیژن الهی نمرده ؟ به همین راحتی .و هیچ حقّی برای بیژن قائل نشد . )

آری ، گزیده آثار لورکا را می خواندم . در مقدمه دیدم آدم هایی جمع شده بودند مثل سعدی حسنی ، بهمن فرزانه ، یدالله رویایی ، . . . یاری و دستیاری کـرده بودند تا بخش عظیمی از آثار شاعر اسپانیایی را داشته باشیم . ولی این اثر به نام یک نفر نقش گرفته بود . و مسئولیت اثر فقط با یک نفر بود : بیژن الهی .                                  و من گفتم : این بیژن الهی کیست ؟

همزمان در کتاب های یدالله رویایی ، هلاک عقل ، سکوی سرخ ، بسیار به نام بیژن الهی برخوردم .

رویایی بسیار به گفته های بیژن الهی استناد می کرد ، خاصه این کلام را همیشه تکرار می کرد که : بـــه گفتـــه ی بیژن الهی : ما در شعر عرفان می کنیم . اگـر چه رویایی بسیار گفت این کلام را و هرگز هم در شعر عرفان نکرد و این به من هم اصلاً ربطی ندارد . بسیار می شنیدم و می خواندم از مسعود کیمیایی که : بیژن الهی به من گفته که باید در سینما عرفان کُنی .

 و من می گفتم که : این بیژن الهی کیست ؟

یکبار اتفاقی کتابی به دستم آمد « دیوان حلاج » گرداننده ی بیژن الهی ، از عربی به فارسی، تعجب کردم . لورکا ؟ حلاج ؟ ! ترجمه از لاتین ، ترجمه از عـــربی ؟ ! آن هم اینقدر خوب آن هم در زمانی که صد جور دیوان و ترجمه ی باسمه ای به نام حلاج وشعر حلاج به ما غالب می کردند .وبازاین سوال که : این بیژن الهی کیست ؟

داشتم ترجمه مرحوم هوشنگ ایرانی از چار شنبه خاکستر  «ت . اس . الیوت» را در نشریه قدیمی « آپادانا » می خواندم . خیلی خوشحال بودم از این ترجمه . دانستم که بیژن الهی هم این اثر را به فارسی درآورده ، به سختی کتاب را گیر آوردم . تهران ، انتشارات سپهر کــار بیژن بسیار متفاوت بود و بــــرتر از ترجمه ی احترام برانگیز هوشنگ ایرانی ، و دیگر مرتب آثار بیژن را گیر می آوردم ومی خواندم . هولدرین ، کاوافی ، جویس ، گوستاو  فلوبر ، مـــارسل پروســـــت ، مـــاچادو ، و شگفت انگیز که او از محیی الدین ابن عربی هم ترجمه کرده بود . و این دیگر خیلی دل می خواست . و به راستی که :

 این بیژن الهی کیست ؟

تمام شعرهای چاپ شده ی او را داشتم و می خواندم در « شعر دیگر » « اندیشه و هنر » دفتر های روزن و . . .

و بالاخره دانستم تمام این آثار حاصل کار و تجربیات جوانی است که حدود بیست سال داشته در زمان چاپ این آثار .

بیژن الهی نوجوانی که همنشین بود با فریدون رهنما و دوست بود با بهمن فُرسی و به گفته ی خودش در شانزده سالگی می خواند آرتور رمبو .

از هر کس نقلی می شنیدم و حدیثی در باب او ، بالاخره فتوحی شد و دیداری شد ، در شب زمستانی ، و این یک اتفاق بود . چهل سال داشت و با مادرش بــود و در خدمت مادرش ، گویا اویس قرنی را درک کرده بود .

حرف ها شد بسیار ، از خاطره ها گفت و از سفرها ، از شب شعر های خوشه گفت . یاد از نصرت رحمانی و کیمیائی و رهنـــما ، از اردبیلی کـــه گُـــم شده بود در کاتماندویا هند، از یدالله رویایی ، از پوچی های حجم و شعر حجم و بساط مانیفیست حجم و . . . بیژن شعر می خواند بسیار از کاوافی ، حلاج و . . .

شب به سپیده آمد و صبح از سپیده گذشت و آفتاب که برآمد ، پس وقت خداحافظی و این سوال که : این بیژن الهی کیست ؟

در اهواز بودم ، مرتب تلفن می کردم ، گاهی قبل از نماز صبح ، و می دانم که گاهی هم کلافه اش می کردم . همین جا عذر می خواهم از او . چند سال بعد حــادثه ی  « اشراق ها » پیش آمد از بیژن الهی ،  آرتور رمبو ، همه ی ما خوشحال شدیم . مرتب می خواندم « اشراق ها » راه در خانه اش بودم که گفت : «همزاد» غلـط است و بر آن خط زد و نوشت " جنّی " . کتاب" ساحت جوانی " از هانری میشو را و چند دستخط که شعرهای حلاج بودند و خودش ، آنتونیو ماچادو را به یادگار به مـــن داد بسیار عزیز بودند این یادگارها . همه را از دست دادم در پریشانی ها . تنها یادگاری که از او داشتم عکسی بود که آن را هم به « بهادری » دادم . و اکنون هیچ از او ندارم جز حضور همیشه و هماره اش در خاطرم .

بیژن لطف می کرد ، کتاب برایم می فرستاد ، شیخ محمود شبستری ، ابولحسن بُستی ، تنها یک بار دیگر او را دیدم . دیـــگر مادر نبود . بیژن تنها زندگی می کرد به تجریش رفتیم ، کتابفروشی زمینه ( کریم امامی ) بیژن لطف کرد برایم کتاب خرید . سمک عیـــار ابن خفیف شــیرازی ، نصراله پور جوادی آنجا بود . بیژن از او به خاطر ابولحسن بُستی تشکر کرد و همین کار را سال ها بعد دیدم که نجیب مایل هروی کرد ، در کتاب العروه . . . به خاطر عـــلاء الدوله وله سمنانی از بیژن الهی به کتابفروشی « طهوری » رفتیم ، « محابهارات او پانیشاد » را برایم خرید . بسیار محبت کرد . همیشه مدیون لطف های او هستم . سید عبدالغفار طـهوری خیلی مشتاق بود « حلاج » را که بیژن کار کرده و اطمینان دارم که تجربه ای است بسیار خاص را به چاپ برساند ، در کنار نَسفی ، شبتری ، روزبهان ، چند سال طــهوری منتظر ماند . بالاخره مرد و ندید حلاج را . هر کس مختار اثر خود است و بیژن هم دلائل خودش را دارد .

من سالهاست از او خبر ندارم ، آخرین تلفن ، دانستم که همسرش هم مرده مرحوم ژاله کاظمی ، و دیگر اینکه دانستم ، مریض شده ، قلبش مشکل پیدا کرده بود . بستری شده بود البته اینها مال چند سال پیش است . امیدوارم حالا سالم باشد و سلامت می دانم او کار می کند . می نویسد و می نویسد . می دانــم تحقیقی دارد بر حافظ و شعر حافظ . من دیگر کتاب نمی خوانم . خیلی خیلی کم ولی همیشه خواهم خواند هر اثری که از بیژن الهی ببینم .

و من هنوز هم نمی دانم که : این بیژن الهی کیست ؟ لیک می دانم که این بیژن الهی دوست است و دوست « او » ست و من برای این دوست آرزوی ســلامتی دارم و به خدایش می سپارم .

 

داریوش کیارس و حاشیه ای بر ابن عربی بیژن الهی

                          « خطاب و جواب »

 

                                                       حاشيه ي داريوش کيارس بر « خطاب و جواب »

 

یا لِلعَجَب از نرگسی کز خود پَرَستی

در صحن گُل گردن میَفرازد به بُستان !

حیرت چرا ؟ چشم تو می بیند زِ مَستـی

دیدارِ زیبــای تو در مِــرآتِ انسان .

محمّد بن عربي

برگردان بيژن الهي 

 

 

 

 

 

بیژن الهی در سن 28 سالگی و از اصل عربی این شـــعر را از کــتاب تــــرجمان الاشـواق ( شرح آرزومندی ها ) ی ابن عربی بازگـــــردانده است . خود ابن عربی معروف به شیخ اکبر از دانشمندان عــــرفان اسلامی در 21 سالگی به طریق تـــصوّف درآمد . در دهه ی سوم عمر ، سینه ی آدمی فرودگاه تجـلی های ملکوتی است . این کتاب اولین اثر منظوم ابن عـربی شناخته شده کـــه بیشتر آنرا شرح عشق زمینی دانسته اند . یعنی از دل این کتاب بــود که نوعی معـــرفت تجلیـــات حضـــوری در آدمی شنـــاخته و برجسته شد . ظاهـــراً بیژن الهی پس از تــــرجمه ی ابن عـــربی ( 1352 ) دیگــر شعر نسرود ، یا منتــشر نکــرد   ( تا پس از سی پنج ســــال کــــه امسال حــــرف هایی از اشـــعاری که او سروده است در محـــافل دوستـان او در تهـــــران شنیــــده می شود . مخصوصــــاً که اشـــاره به        ترجمه هایی از اشعار مولا دارد . با این جملة وحشت آور از او کـــــــه : « مرتضی علی چهار ماه است کــــه مرا هار کرده » است ) . او در آغاز دهة پنجاه که در اوج شــهرت و محبوبیت شعری خود بود شعر را گذاشت و به طور کلی رو  به سوی دیگری از عالم وجــودی خود آورد . او کـــــه یکی از دقیق ترین مترجمان شعر غرب لقب گـــرفته بود بر اثر انقلابی قلبی ( که تا به امــــــروز مستتر است ) از سویـــــه ی غـــربی وجود خود به شرقِ وجود خود هجرت     می کند . این هجرت از غرب خـــــود به شرق خود ، برای مخاطبان و دوستان شاعر او فراق به وجود آورد. بیت ابن عربی ظاهراً سؤال و جواب است . اما الهی عنوان دقیق « خطاب و جواب » را بر آن نگاشته است . خطاب در مقابل سؤال ، ارزش آن را به بالا می بَرَد . گویی که خطاب نه از آدمی بلکه صوتی ملکوتی از عالم بالاست .

با تعجبی غریب که چرا نرگس ( در اصطلاح عرفانی معشوق ) در صحنِ گُل (زمین = خانه ی خدا ) گردن می افرازد و بعد جوابی به آن خطاب کننده – که انگار این دفعه خود ابن عربی است – که حیرت چرا ؟ ! چشم مستی که تو به انسان داده ای دیــــدار زیبای تو را دارد در مِرآت ( آینه ) ی آدمی می بیند ! و اینجا دیدار به معنی چهره آمــده است ( نگاه کنید به کلمه دیـــدار نزد حافظ که می گوید : باشد که باز بینیم دیدار آشنا را ) .

ابن عربی از همین مراتب سلوکی به « وجـــــد » می آید و پس از این است که خداوند را در جلوه آدمی می بیند . در فرهنگ های عرفانی معنی « مرآت » را آینه و منظور آن را انسان حقیقی دانسته انــد . و تعبیری وجود دارد که  " انسان کامل " مرآت حق است . توجه ابن عربی به انسان در ابتدا به صورت معشوق زمینی و سپس نمونه ای از تجلیات حق بعدتر جـــــریانی را در عــــرفان اسلامی به وجود آورد که قــابل تأمل است . به تعبیر ابن عربی انسان کامل « مقصـود از آن انسانی است که صورت کامل حضرت حقّ و ایینة جامع صفات الهی یعنی مظهر اسم اعظم است .

واسطة فیض حقّ و سبب وجود عالم است وجودش نه تنها ممکن ، بلکه واجب است .

زیرا همچنان که هر اسمی از اسماء الله را مظهری موجود است ، اسم اعظم را هم باید مظهری موجود باشد و آن انسان کـــامل است » 1 ابن عربی با جهان بینی خود که حیرت است اشعاری می سراید سرشار از پرسش های وجـــودی و خیامی . بیژن الهی دو سال پیشتر از ترجمه ی ابن عربی و در سال 1350 نیز اشعار حلاج را ترجمه کرده بود . او قبل از این سال ترجمه هایی از زبان های دیگر می کرد . جذبه ی زبان عربی و عشق به کلام الـــهی او را مدتی اسیر زبان عربی کرد. زیرنویس هـــایی کــه در بـــرخی از متن های او دیده شده نشان می دهد که تنها شاعری است در شعر نـــوین فارسی که بعد از نیــما اینهمه به زبان و ادبیات و فرهنگ عربی دقت نظر کرده است . به احتمال زیاد از همین سالهای ابتـــدای دهه ی پنجاه است کـــه گـــرفتار زبان دوست ( عربی ) می شود و برای مدتی از لسان بشری دوری می کند . او به واسطه ی این دو ترجمه تا به امروز برای محــــبّان         ( عارفان عاشق پیشه ) دو محرّک به دست داده است : دیوان حلاج و شعر ابن عربی . به حبّ پــــــروردگار در حلقه ی دوستان اندک او – که از انگشتان دست تجاوز نمی کند – اشاره هایی نیز در بازگردانی اشعار مولا زمـــــزمه می شود . معنویت باوران بیشتر می خواهند که او ترجمه کند و در ترجمه یاد دهد اما اهل ظاهر از او شعر می خواهند . منـــــابع کشف و بازتاب زندگی بیژن الهی فعلاً محدود است . پرده ای بر روی همه چیز خود کشیده و به استتار زندگی می گذراند.

اما می دانیم که عدم حضور او در جامعه ی امروز نه فقط به علت دلخوری هاش از زمانه- کـــه اتفاقـــاً دلخور هم باید باشد – بلکه از مهم دیگری است . او پس از اینکه عرفای شهودی ( اهـــل کشـــف ) را دید و وارد حلقه ی اسیران الهی شد از شعر و شهر کناره گرفت .

او با همین آثار اندکی که به ما نشان داده است و هزاران صفحه نوشته هایی که می گذارد تا پس از خـــداحافظی بدن زمینی اش ، منتشر شود ؛ از مهیّمون ( سرمستان محبت الاهی ) تلقی می شود . از خداوند می خواهم پیش از آنکه روح عـرشی ی او از فرش به بالا باز گردد ، هزاران صفحه از شهودات مکتوب خود را – که تنها حلقه ی دوستان دیـــده اند – با ما قسمت کند . سر به مُهر رفتن او – اگر که اثارش را تا زنده بودن خود منتشر نکند – سیلی ایست به چهره ی همــــه ی ما و تشری است به این زمانه که پدر شعر نواش ، نیما یوشیج از زور بدبختی در اواخـــر عمر نوشت " تقاص مـــرا آیندگان از مـــردم این زمـــانه خواهند گرفت "

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - به نقل از دانشنامة زبان و ادب فارسی ، جلد اول ، اسماعیل سعادت ، فرهنگستان زبان 1384 ، ص 102 . 

قضیه ی بیژن الهی

                               قضیه ی بیژن الهی         

                                                                

                                                                          داریوش کیارس

 

 

درباره ی بیژن الهی همان وصف ریلکه از تندیس گـــر فرانسوی ، رودن به یاد می آید که « او هنـــرمندی تنها بود و هنگامی که شهرت به سراغش آمد ، تنــهاتر شد » . از میان       هم نسلان او هیچکس همچون وی اینگونه محبوب ، تأثیر گـذار و دارای وسعت اندیشه ( هستی شناسی ) نبوده است . او هیچگاه استـاد نداشته و همچون هر هنرمند اصیلی چون گیاهی خود رو بوده است . شاید او تنها شاعری باشد در نسل خود که از درهای باز گذر نکرد . پیوسته به دنبال کوبه بر درهای بسته رو به منزلی می آورد که برای شعر جدید فارسی ، تازه بود . او را حاضرترین غایب در شعر نو خطاب می کنم چرا که هیچگاه نه دل به مصاحبه داده است نه عکس های آنچنانی ( شاعرانه ) در مطبوعات به چاپ رسانده و نه اینکه خــواسته است چون دیگران دم دستی و هر جایی باشد . هر چند به عنوان شروع کننده ی جریان « موج نو » احمدرضا احمدی با اولین کـتابش پیشتاز جریان شناخته می شود ( چرا که بیژن الهی چند سالی از احمدی کوچک تر است ) اما از نظر برداشتن مرزها در شعر ، این مهم توسط بیژن الهی بوجود آمد .

 

چرا که الهی بر خلاف احمدی که در اوایل دهه ی چهل نوع شعرش تک روانه بود ، خیلی ها را به دور شعر خود یا به دور این نوع شعر گرد آورده بود و بــا سواد رشک انگیزی که داشت با ویرایش ، پیرایش ، ادیت ، گفتگو ، بازنویسی و شرایط چیدمانی و تصویری ، از آنان مراقبت می کرد. هــر شاعـر مهمی از اهــالی شعر دیگر که امروزه برای ما مهم است از در بیژن الهی گذرانده شده است . فیروز ناجی ، محمود شجاعی ، بهرام اردبیلی و هـوشنگ چالنگی بی شک بی حضور بیژن الهی امروزه آنی نبوده اند که می بینیم . چرا که این شاعران تنها قلبی سالم برای این نوع شعرها داشته اند و بیژن الهی جدا از قلب ، تنها شاعری بود در میان این گروه که به تمام وجـوهات عقلی و بر زبان ، فلسفه و ادبیات عرفانی از همان بیست و یکی دو سالگی تسلط داشت .

 

با خوانش شعر الهی و گروه شاعران پیشتاز دهه ی چهل متوجه می شویم که اساس نگاه موج  نو بر « هــویت » شورش کرد . یعنی در ابتدای دهه ی چهل با شعر بیژن الــهی ، احمدرضا احمدی و محمدرضا اصلانی مشخص گردید که دیگر معنا و تفسیر یک شعر بر هویت ثابت آن معنا نمی یافت . گــونه ای شرایط فرا مدرنیستی یافته بود این نوع شعر تأکید داشت که شعر " صرفاً مجموعه ای پــراکنده و نامنظم از تصویر ها و تأویل هاست . " و این آن نگاه تک سو نگر شاملویی را پس می زد . چهار دهه بعد در فرایند تولیدات جریان کارگاه رضا براهنی مشخص شد که مراد وی از شعر پُست مدرن در واقع همین جریانی بود که در دهه چهل توسط الهی ، بهرام اردبیلی و دوسه تن دیگر به وجـود آمده بود .

 

ردیابی کار بیژن الهی را جدا از شاعران شعر دیگر و امضاء کنندگان شعر حجم ، به وضوح در مهمترین شاعران خوزستان هم می توان دید . آراء الهی در زیــرنــویس هایش و نوع روایت های شعرانی وی ، گونه ای آداب نوشتن و دیدن آموخت که این ، همان اتفاق مقدمه نویسی های نیما یوشیج بود برای شاعران ابتدایی شعر نو! یعنی سپس تر شعر او رودخانه ای شد که به قول نیمــا ، از هر جایش می شد کاسه ای آب ، تشنه ای را سیراب کند . در جنوب ایران تأثیر ترجمه ی او از لورکـــا شعر مجید زمانی اصل را برای مدت اندکی از مس به طلا تبدیل می کند . هانـری میشو و رمبوی او بر جانِ شعر" قاسم آهنین جان " می نشیند و به حق او را از تأثیر گیری از گروه شعر ناب و هر شاعـر دیگری به دور می کند . ترجمه ی جویس و بورخسِ او به علیمراد موری ( علول ) دری نشان می دهد که هیچکس پیش از او کـــوبه ی آنرا نکوبیده است و مهمتر از همه آمـــوزه های وی سیروس رادمنش را تنها تئوریسین شعر مدرن در جنوب ایران – خوزستان – می کند .

 

تــأکید بر این نــام ها بر این است که اهــالی شعر دیگر ، خیلی زود غیب شدند . و با غیاب خود پـرده ای بر جهان خود پوشاندند که بعدتر شاخه هایی چون شعر مجید فروتن ، سیروس رادمنش و قاسم آهنین جان ، آن پرده را پس زد. شعر الهی در پی آن است که بنمایاند که نسبت های زندگی واقع – در شعر – نیازی به فراموشی یا طرد شدن نیستند ، بلکه واقعیت ملحوض همان زندگی است که در هنر پویش و پاکیزه گی می یابد.

 

یک نگاه دقیق تر نشان می دهد که کلام بیــژن الـــهی ابتدا توسط هــوشنگ چـــالنگی و مجید فــروتن در جــنوب ایــران اشاعه یافت . و به مدد دفاع پرشور و تلاش مجدانه ی سیروس رادمنش ، ابتدا به شاعران شعر ناب و طرفداران آن و سپس تر به نسل جدید معرفی شد . با آمدن صدای بیژن الهی به جنوب ایران ، حرکت شـاملویی کُند و آسیب پذیر گردید . آنچنان که شاعرانی چون علی مقیمی ، الف . بخیرنیا ، آرش بــارانپور و بتول عزیز پور را از سرایش شعر با اصطلاح شاملویی دلخور و نـادم کرد . هر چند که برای این کسان با در پرده رفتن گروه شعر دیگر ، پرده افتاد و دوباره رو به سوی شعر فاهمه و همه پذیر در مطبوعات آن سال ها آوردند .

 

در حقیقت زندگی شعری بیژن الهی به ما می آموزد که به تعبیر فریدون رهنما ، کار قهرمان – بویژه آنان که گرایشی به سوی مطلق دارند – پی ریزی است ، نه ساختمان !

 

بی شک ساختمان « شعر دیگر » را تنان یا تنانی ساخته اند – می سازند . از مسجدسلیمان خودمان بگیر در میان هم نسلان من و شاعران اهواز تا تهرانی ها ، امـا پی ریزی تنها کار بیژن الهی بوده است . از الهی در دهه های چهل و پنجاه سه کتاب شعر پخش شده بر جای مانده که تنها تعداد اندکی از اشعارش در مطبوعات به چاپ رسیده است .

 

از الهی سه کتاب پخش نشده بر جای مانده از دهه ی چهل و پنجاه که تک و توک در مطبوعات آن دهه ، تعدادی به چـــاپ رسیده است . سه دوره از آن را مـــا می شنـــاسیم :    دوره ی سیاه در سرایش پارسی ( 50-49 ) ، نحوِ محو ( 50 ) و علف دیمی ( 50 ) .

 

انتخاب چند شعر از دوره ی « نحوِ محو » می گوید که شعر بیژن الهی سیر در حجاب های وجود دارد . در نتیجه دائماً یک سر به زمین ( انسان ) و یک سر به واحد مطلق ( احد ) دارد . دیدارهای ما در این چند شعر دیدارهایی عرشی و دیدارهایی فرشی اند . توجه می دهم که از لحاظ زبان گفتار ، این شعرها بسیار مهم اند و توجه دقیق تر اینکه مـربوط به دهه ایست که شعر با زبانِ گفتار – و نه شعر گفتار – معمول نبوده است . دانسته ایم که " زبان گفتار بیشتر و سریع تر از زبان نــوشتار تغییر می پذیرد . برای نمونه کلـــماتی مانند « خواهر » و « خواستن » در قرن های گذشته خواهر و خواستن تلفّظ می شده اند ( بقایای این تلفّظ هنوز در برخی از گویش های محلی یافت می شود . ) اما به تدریج تلفّظ آنها به خاهر و خاستن تغییر یافته ، در حالی که شکل املایی آنها ثابت مانده است . به حرف « و » در این قبیل کلمات واو معدوله تغییر کرده – می گویند ؛ زیرا با گـــذشت زمان تلفظ آن تغییر یافته است ." 1 در کاربیژن الهی این رفتار به وضوح دیده می شود . چه در ترجمه ها از شاعـــران دیگر و چه در شعرهای خود او . توجه می دهم که این شعر ها بیشتر خواندنی اند تا سرودنی ! یعنی انگار که سروده نشده اند بلکه گفته شده اند . این ها می تواند شروع تحقیقی باشد برای آنها که به دنبال ریشه یــابی شعر گفتاری در شعر گفتارِ دهــــه ی هفتــاداند ! بیژن الهی حالا دیگر به تعبیر عرفای هندی یک دهارما ( مرد خاموش ) است . کنار آمدن با این دریای خاموش و کنارِ این دریا آمدن تو را کــاسه ای       می کند تا هر چه می خواهی بخوری ، مخصوصاً در این تشنگی ی شعر که آدم را می کُشد .

 

بهنود بهادری

                                        غریب قرب

 

                                                                                 بهنود بهادری

 

 

1- کــــلامِ مکـــتوب نشده دلانــه است ، پس از تَعَــقُل و منـــاسباتِ روزمره اش ، محفوظ می مـــاند . کلامِ نامکتوب وقتی به لب می رسد ، لب را می سوزاند و نــــاقل را به وَجد می آورد . ناقـــل ، چون کــاتب شود چیزی از دل و وَجـــد را از دست می دهد . قلم ، اندیشمند است و مجرای تنگش تپش دل را سرکوب می کند . هر وقت در بیان ، نـامِ الهی را می بُــــردم چیزی از شتــاب در کلام و وجدِ من نسبت به او هـویدا    می شد .

حــــال کـــه می نویسم قلم م دُچــــار لکنت شده است ، بریــده بریده  می نویسد . در بريدگي تنها می شود و در تنــــهایی تلخی می کـــند و شايد بـه همین دلیل نــــامِ او در حلـقه ی شیفتگانش در سیــنه ها ثبت است و در لــوحِ   سینه ها ثبت و مکتوب نشده است .

 

2 - ( همه چیز بر سر یک نـــــه کوچک است ) 1 . یک ( نه ) ریشه ای . ریشه ای که قـــائم به ذاتِ خویش است و تـأثیر از عَرَض های تحمیلی نمی گیرد . همچون نسبتِ ریشة کلمات وقتی در بابهای دستور زبـــانی قرار می گیرند . در مواجهه و خوانشِ من از الــهی و متونش ، نمی دانم چه کسی ظالم و مظلوم واقع می شود . هـــر چه هست همان ظلم است  که اتفاق می افتد . نمی دانم شب بیداری های مـن و اضطرابِ حاصل از قــــرائت اشعارِ الهی و گردانده هاش مظلوم است یا کشیدگی رنج ها و غریبه گی های مؤلفِ آثار . اگر هـــولــــدرلین شاعـری را بیگناه ترینِ   پیشه ها می داند ، مخاطبِ حــــــرفه ای ، چون ناظری ست که هر روز رنجی سیزیف وار را تجربه می کـــند و بــــه شکنجه گـــاه عزیزانش می رود . بیداری با رنج عزیزان و عزیزِ عزیزان مــن ، سپیده اش صبح نیست . سپیده تعریف برادرانه ای می شود بر اقامه ی ایـــن همه درد . الهی ِ شاعر ، موذن درد است و صلاه گریه و رنج را بر مخاطبش اقامه می کند . ( نه ) ی الهی به قرن خود ، او را مکتوبِ این زمان نکرده است و تنها عـــــدّه ای از حجاب داران این نام را سینه به سینه به نسل های بعدی می رسانند تا فرصتش . ذکر نام الهی در این متن نـام یک شخص نیست ، تعریف یک کاراکتر ، یک تیپ و یک فرهنگ است .

تعریف از یک ( نه ) کوچک ولی بسیار دشوار و خُـــرد کننده . الهی این رفتار را از کُتب فلسفیِ غــرب فاکتور می گیرد تــا در کمال فـروتنی و عــــزّت به نانِ طفلکی خــودمان ببالد تا این رفتارِ مدرنِ متونِ کلاسیکِ پارسی را خودش به تنهایی اجرا کند .

لا اُحِبُ الافلین 1 ( من غــروب کنندگان را دوست ندارم ) ( نه ) اولِ الهی به پیرامون خودش و تمدن حاصلِ از آن بـود ( دِلوی که از ته زخم بالا می آمد ، تمدن ما بود ) 2 . از حــالِ تمدن گریخت و در غـــربت ، قریبِ لامکانهای جهان شد .( حلاج ، ابن عربی ، حافظ ، ریلکه ، رمبو، جویس ، هولدرلین ، میشو ، لورکا ، الیوت و . . . ) نه دوم را زمــانی آواز داد که چـــون اصحاب کهف به غـــار تنهایی و شور و سوگ پناه بــرد تا در دهلیزهای قلب دوستان بماند . در آخــــرين نگــاهش گفت : ( نگاهي به آسمان مجهزم مي سازد که سکوت کنم ) . هـــر ( نه ) کــوچک  هــزار تازیانه بر جسمِ روح ، سوزن سوزن می ریزد . زخــــمِ سوزنها ، روح مضطرب و متورم را از تارِ ابریشم می گذراند . بشارت این است : ( در روزِ بزرگ ،آنکه بیشمار سوزن خورده است می خندد ) 3 .

اگـــر داده های بیرون و نثر ادبیات چی های آن زمان را کـم تأثیرترین این سوزن ها بدانیم ، خوانش الهی از متون کلاسیک و شاعــران غریبِ جهان ، او را تجربه مندِ  رنـــج های آن متون کرده و او را چــله نشین ادبیات کرده است .

 

3 - نسخه ای از دفتر روزن ویـــژه ي شعر و نقاشی بــه تاریخ 1346 مقابل مـــن است . چند شعر از الــــهی – که اگـــر در آن ســالها فهم   می شدند ، می توانست شعر فارسی جهتِ دیگر بگیرد– در آن چــــاپ شده است . آن سالها مقارن بود با شُعار زدگی و به اصطلاح اوج شعر معاصر فارسی . شاعران قلم را تفنگ می دیدند . تـــیرشان به جــــای برخورد به هدف ، حیثیت کلمه و شعر اصیل فارسی را شهید می کرد . 

شاملـــوی بزرگ ( مترجم ، شاعر ، . . . ) هـــر وقت دل از جنگل سبز که آن روزها سرخ بود می کند ، عاشقانه می نوشت ، عـــاشقانه نویسی هاش حُول اندام معشوق بود . ( پستان های تو کندوان عسل ) 1 . درست زمانی که الهی ، اردبیلی و شجـاعی به کندوکاوِ  معرفتِ اشیاء و معرفتِ اندام معشوق ، دل سپرده بودند .

اردبیلی :

           به سوی آب می روم

                کمانِ ماه

                          در آرزوی گلویم

                        در آن دقیقه ی برج

                                        قسم می خورم

                                                               عاشقِ چشمی نبوده ام . 2

شجاعی :

                   در بستر شعاع نفسهای منزوی

                   مکالمه سمّی ست جوان 

   الهی :

                 پس که لطف می کند ؟ کی پوست سیمای تو را ، به بوسه ، می دَرَد

                  تا نور ، فرو ریزد و

                                              آهسته شکر شود ؟

                  من ! من که بوسه ام ، ترسناک تر از یک امضاست

همان زمانی که اخوانِ نجیب ، دید خود را محدود در خطه ای به نام خراسان بزرگ کرده بود و کوه به کوه به یارگیری مشغول شده بود و از نیمای بزرگ ( که فرهنگِ مدرنِ شعر را واردِ ادبیات کرده بود ) تنها شکستگی وزن را آموخته بـود ، آتشی و نــادرپور هم بـــی خاصیت ترینِ نثرهای دستِ چندمِ نیما را به جــــایِ شعر غالب        می کردند و این همه ی ادبیات بود و حیرتِ من از رفتارِ مدرن ترین و مــدرن ترین منتقد زبان فارسی ( دکتر بـــراهنی ) است که در مهمترین ، مهمترین ، کــــتابِ نقد فارسی ( طلا در مس ) از نادرپور بیش از 80 بار نام می برد و عــنوان تصویرگری بزرگ به او می دهد . شاملوی بزرگ را بیش از 170 بـــار به یـــاد می آورد و لقب نماینده ی واقعی شعر امـــــــروز را به او می دهــد !! . در 4 باری که اسم الهی را        می آورد ، با یک فتوای قاطع ابراز فضل می کند : ( الهی بی شک تحت تـأثیر احمدی است ) 1

و در ادامه پا بر این خَشم می گذارد و می گـــــوید : ( او سورئالیست تر از احمدی است ، طنــــزش قوی تر ، فــــرهنگ لغاتش غنی تر و بُرد تخـــیلش در همان آفاق سورئالیستی بیشتر و بهتر است ) 2

احمدی را شاهین ترازو فرض می کند و قیاس مع الفارقش را ادامه می دهد کــه بعد از خواندن متوجه می شویم که اصلاً ارتباطی نیست و اگر احمدی معیار بـوده ، پس الهی از این مختصات فــــراروی های مــــدرنی کرده است . در زمانی که جــریان مدرنیستی شعر فـــارسی بر دوش الهی است  مدرن ترین منتقد ما با حذف الهی در نوشتهاش ، جهل قُدمای خود را نسبت به هوشنگ ایرانی ادامه می دهد با این تفاوت که هوشنگ ایرانی تنها دیگر نبود و این الهی بود که با تعدادی از دوستانش جـریان سورئالیستی که از مدرن ترین مکاتب ادبی جهان بود و هست را در ایران ، ایرانی و اشراقی می کرد و به چاپ می رساند و همان زمـــان جناب دکتر او را تــرورِ ادبی    می کند .

جالب است براهنی در ص 1303 کتاب طلا در مس ، در نقد جریان موج نـــو و علت عدم حضور مخاطبی ( خلق ) در این شب شعرها می نویسد ؛

( شعر ، باید پُر تحرک و دینامیک می گشت ، نه پراکنده ) و ادامه می دهد ؛

( ولی اینها باید بکوشند ، انضباط و تشکُل هنری را بر محتوای گریزپذیر خود حاکم کنند و به انتقال شعر و ایجاد ارتباط با خواننده و شنونده ی شعر تــــوجه بیشتری کنند ) البته براهنی در دهه ی 70 و جریانی که به سرپرستی خودش هدایت می شد ، مدعی کشف هایی در شعر شد که اتفــاقاً همین انتقاداتی ست که در ( طلا در مس ) نسبت به جریانِ شعری ( موجِ نو ) کرده بود بی دلیل نیست که دکتر رؤیایی در کتاب ( عبارت از چیست ) بعد از خود دکتر براهنی را لایق نشانِ  نوبِل ادبی می داند . زیرا به لطف ایـــــن دوستان بود که بزرگ ترین حماقت ادبی معاصر در آن دهه و مصادره به مطلوب کردن یک جریان به نام رؤیایی ، در زمانِ تاخت و تـاز نقد بــــراهنی بر آن سرپوش نهاده   می شود .

با مطالعه گفت و جوی داریوش کیارس بـا بهرام اردبیلی و گفتگوی محمود شجاعی در ( پَران ) پیش تر ، متوجه این واقعه خواهیم شد . حــال به یک شعر از الهی در دفتر روزن زمستان 46 دقت کنید :

         مگر مثلث کهنه ی کوچکی ، مثلثی از زاغان

                افتاده

                        بر کف یک سنگر !

لازم به ذکر است که معنا در نزد شاعران( شعر دیگر)در سطر قرار می گیرد ، همان گونه که یک غزل در بیت ؛ و روایت در عمود و ظاهر پس زده مـی شود . اما شعر حجم روایت در عمود را حفظ می کند و با کلماتِ اضافی سطر را ادامه می دهد تا روایت مخدوش بماند و معنا به راحتی به دست نیاید .

به شعری از رویایی در دفتر روزن زمستان 47 دقت کنید :

باغ مثلث تو

 منظومه ی سیاه کلاغان را

از قله ی سپیدار

                         پَر می دهد .

4 - نام الهی مانند رفت و برگشت در فضا و کلماتِ پیدا و نهان است . نمی دانم در کجا خواندم که نویسندگانی که در دهه ی خود و یا زمــــانِ حیاتِ خود به شهرت می رسند چیزی از اصالت هنری در آثارشان مفقود است . ای کاش زمانِ حیات ما در چند دهه ی دیگر بود تا بر این گنجینه ی ادبی که الهی از خود و از دیگرانِ خود بر جای نهاده چون طالبی بر دفینه ای مدفون حسرت وار می گشتیم تا همگی با احترام ، ادبیاتِ مخدوشمان را تصحیح می کـــردیم . الهی در حدود بیست سالگی چنان پرید که بال سوخته اش هنوز سوگواری را در چشم و زبان مخاطب جاری می کند .

   بدرود ! در این لحظه ی کهکشانیم ، باز ، باز هم بدرود !