این دوست کیست
قاسم آهنین جان
بهنود بهادری می گوید می خواهد ویژه نامه داشته باشد برای بیژن الهی ، در پران ، که به همت خودش چاپ می کند ، و همیشه چنین است که : مگر عـاشقان به فکر باشند یگانه ترین ها را و انتظار هم جز این نتوان داشت .
و امّا اینکه بهادر به بنده لطف کرده و گفته چیزی بنویسم . بارها گفته ام که نوشتن سخت است و دشوار برای که بخواهم بنویسم برای دیگران و امّـــا بیژن الهی که نه از دیگران است ، و اگر چه نمی دانم که بیژن الهی کیست ! لیک می دانم که اوست اوست .
اگر بیژن الهی را شاعر خطاب کنم ، اگر مترجم خطاب کنم ، در واقع او را محدود به عرصه کرده ام. به زعـم بنده بیژن در الفاظ نمی گنجد ، در قالب ها ، کلیشه ها و تعریف و تمجیدهای رایج . تنها شاید بتوانم بگویم : بیژن الهی پدیده ای است که کمتر دیدم چون او در عمرم .
و حالا من چه باید بگویم ؟ نقد آثار او کنم ؟ من که ناقد نیستم و اصلاً هم به این بازی ها اعتقادی ندارم ، آثار او را تــأکید کنم ؟ و او چه نیازی دارد به این حرف و حدیث ها خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ؟
در جایی دیگر به بیژن و نقش محوری اش در قضیۀ « شعر دیگر » پرداخته ام ، به مناسبت چهل سالگی « شعر دیگر » که به چاپ خواهم سپرد . پس در ایـن جا چند حرف و کلامی و در واقع عکس هایی به کلمه ، در ذهن دارم از بیژن که بازگو می کنم . و غَرَض فقط رضای خاطر دوست است و دیگر اینکه نقشی بماند و خـطی به یادگار ، همین و بس . چرا که اصلاً نیازی به تأئید خویش ندارم . که بخواهم کاشف باشم و چیزهای مهمی ارائه دهم .
باری به هر حال ، سی سال پیش ، گزیده ی اشعار لورکا را دیدم ، چاپ امیر کبیر ( همان امیر کبیری که چهل سال بعد دوباره ایـن کتاب را تجدید چــاپ کرد ، وقتی کسانی معترض شدند که چرا اجازه ازصاحبش،یعنی بیژن الهی نگرفته ای ،ناشر گفت : آقا مگربیژن الهی نمرده ؟ به همین راحتی .و هیچ حقّی برای بیژن قائل نشد . )
آری ، گزیده آثار لورکا را می خواندم . در مقدمه دیدم آدم هایی جمع شده بودند مثل سعدی حسنی ، بهمن فرزانه ، یدالله رویایی ، . . . یاری و دستیاری کـرده بودند تا بخش عظیمی از آثار شاعر اسپانیایی را داشته باشیم . ولی این اثر به نام یک نفر نقش گرفته بود . و مسئولیت اثر فقط با یک نفر بود : بیژن الهی . و من گفتم : این بیژن الهی کیست ؟
همزمان در کتاب های یدالله رویایی ، هلاک عقل ، سکوی سرخ ، بسیار به نام بیژن الهی برخوردم .
رویایی بسیار به گفته های بیژن الهی استناد می کرد ، خاصه این کلام را همیشه تکرار می کرد که : بـــه گفتـــه ی بیژن الهی : ما در شعر عرفان می کنیم . اگـر چه رویایی بسیار گفت این کلام را و هرگز هم در شعر عرفان نکرد و این به من هم اصلاً ربطی ندارد . بسیار می شنیدم و می خواندم از مسعود کیمیایی که : بیژن الهی به من گفته که باید در سینما عرفان کُنی .
و من می گفتم که : این بیژن الهی کیست ؟
یکبار اتفاقی کتابی به دستم آمد « دیوان حلاج » گرداننده ی بیژن الهی ، از عربی به فارسی، تعجب کردم . لورکا ؟ حلاج ؟ ! ترجمه از لاتین ، ترجمه از عـــربی ؟ ! آن هم اینقدر خوب آن هم در زمانی که صد جور دیوان و ترجمه ی باسمه ای به نام حلاج وشعر حلاج به ما غالب می کردند .وبازاین سوال که : این بیژن الهی کیست ؟
داشتم ترجمه مرحوم هوشنگ ایرانی از چار شنبه خاکستر «ت . اس . الیوت» را در نشریه قدیمی « آپادانا » می خواندم . خیلی خوشحال بودم از این ترجمه . دانستم که بیژن الهی هم این اثر را به فارسی درآورده ، به سختی کتاب را گیر آوردم . تهران ، انتشارات سپهر کــار بیژن بسیار متفاوت بود و بــــرتر از ترجمه ی احترام برانگیز هوشنگ ایرانی ، و دیگر مرتب آثار بیژن را گیر می آوردم ومی خواندم . هولدرین ، کاوافی ، جویس ، گوستاو فلوبر ، مـــارسل پروســـــت ، مـــاچادو ، و شگفت انگیز که او از محیی الدین ابن عربی هم ترجمه کرده بود . و این دیگر خیلی دل می خواست . و به راستی که :
این بیژن الهی کیست ؟
تمام شعرهای چاپ شده ی او را داشتم و می خواندم در « شعر دیگر » « اندیشه و هنر » دفتر های روزن و . . .
و بالاخره دانستم تمام این آثار حاصل کار و تجربیات جوانی است که حدود بیست سال داشته در زمان چاپ این آثار .
بیژن الهی نوجوانی که همنشین بود با فریدون رهنما و دوست بود با بهمن فُرسی و به گفته ی خودش در شانزده سالگی می خواند آرتور رمبو .
از هر کس نقلی می شنیدم و حدیثی در باب او ، بالاخره فتوحی شد و دیداری شد ، در شب زمستانی ، و این یک اتفاق بود . چهل سال داشت و با مادرش بــود و در خدمت مادرش ، گویا اویس قرنی را درک کرده بود .
حرف ها شد بسیار ، از خاطره ها گفت و از سفرها ، از شب شعر های خوشه گفت . یاد از نصرت رحمانی و کیمیائی و رهنـــما ، از اردبیلی کـــه گُـــم شده بود در کاتماندویا هند، از یدالله رویایی ، از پوچی های حجم و شعر حجم و بساط مانیفیست حجم و . . . بیژن شعر می خواند بسیار از کاوافی ، حلاج و . . .
شب به سپیده آمد و صبح از سپیده گذشت و آفتاب که برآمد ، پس وقت خداحافظی و این سوال که : این بیژن الهی کیست ؟
در اهواز بودم ، مرتب تلفن می کردم ، گاهی قبل از نماز صبح ، و می دانم که گاهی هم کلافه اش می کردم . همین جا عذر می خواهم از او . چند سال بعد حــادثه ی « اشراق ها » پیش آمد از بیژن الهی ، آرتور رمبو ، همه ی ما خوشحال شدیم . مرتب می خواندم « اشراق ها » راه در خانه اش بودم که گفت : «همزاد» غلـط است و بر آن خط زد و نوشت " جنّی " . کتاب" ساحت جوانی " از هانری میشو را و چند دستخط که شعرهای حلاج بودند و خودش ، آنتونیو ماچادو را به یادگار به مـــن داد بسیار عزیز بودند این یادگارها . همه را از دست دادم در پریشانی ها . تنها یادگاری که از او داشتم عکسی بود که آن را هم به « بهادری » دادم . و اکنون هیچ از او ندارم جز حضور همیشه و هماره اش در خاطرم .
بیژن لطف می کرد ، کتاب برایم می فرستاد ، شیخ محمود شبستری ، ابولحسن بُستی ، تنها یک بار دیگر او را دیدم . دیـــگر مادر نبود . بیژن تنها زندگی می کرد به تجریش رفتیم ، کتابفروشی زمینه ( کریم امامی ) بیژن لطف کرد برایم کتاب خرید . سمک عیـــار ابن خفیف شــیرازی ، نصراله پور جوادی آنجا بود . بیژن از او به خاطر ابولحسن بُستی تشکر کرد و همین کار را سال ها بعد دیدم که نجیب مایل هروی کرد ، در کتاب العروه . . . به خاطر عـــلاء الدوله وله سمنانی از بیژن الهی به کتابفروشی « طهوری » رفتیم ، « محابهارات او پانیشاد » را برایم خرید . بسیار محبت کرد . همیشه مدیون لطف های او هستم . سید عبدالغفار طـهوری خیلی مشتاق بود « حلاج » را که بیژن کار کرده و اطمینان دارم که تجربه ای است بسیار خاص را به چاپ برساند ، در کنار نَسفی ، شبتری ، روزبهان ، چند سال طــهوری منتظر ماند . بالاخره مرد و ندید حلاج را . هر کس مختار اثر خود است و بیژن هم دلائل خودش را دارد .
من سالهاست از او خبر ندارم ، آخرین تلفن ، دانستم که همسرش هم مرده مرحوم ژاله کاظمی ، و دیگر اینکه دانستم ، مریض شده ، قلبش مشکل پیدا کرده بود . بستری شده بود البته اینها مال چند سال پیش است . امیدوارم حالا سالم باشد و سلامت می دانم او کار می کند . می نویسد و می نویسد . می دانــم تحقیقی دارد بر حافظ و شعر حافظ . من دیگر کتاب نمی خوانم . خیلی خیلی کم ولی همیشه خواهم خواند هر اثری که از بیژن الهی ببینم .
و من هنوز هم نمی دانم که : این بیژن الهی کیست ؟ لیک می دانم که این بیژن الهی دوست است و دوست « او » ست و من برای این دوست آرزوی ســلامتی دارم و به خدایش می سپارم .