بهنود بهادری
غریب قرب
بهنود بهادری
1- کــــلامِ مکـــتوب نشده دلانــه است ، پس از تَعَــقُل و منـــاسباتِ روزمره اش ، محفوظ می مـــاند . کلامِ نامکتوب وقتی به لب می رسد ، لب را می سوزاند و نــــاقل را به وَجد می آورد . ناقـــل ، چون کــاتب شود چیزی از دل و وَجـــد را از دست می دهد . قلم ، اندیشمند است و مجرای تنگش تپش دل را سرکوب می کند . هر وقت در بیان ، نـامِ الهی را می بُــــردم چیزی از شتــاب در کلام و وجدِ من نسبت به او هـویدا می شد .
حــــال کـــه می نویسم قلم م دُچــــار لکنت شده است ، بریــده بریده می نویسد . در بريدگي تنها می شود و در تنــــهایی تلخی می کـــند و شايد بـه همین دلیل نــــامِ او در حلـقه ی شیفتگانش در سیــنه ها ثبت است و در لــوحِ سینه ها ثبت و مکتوب نشده است .
2 - ( همه چیز بر سر یک نـــــه کوچک است ) 1 . یک ( نه ) ریشه ای . ریشه ای که قـــائم به ذاتِ خویش است و تـأثیر از عَرَض های تحمیلی نمی گیرد . همچون نسبتِ ریشة کلمات وقتی در بابهای دستور زبـــانی قرار می گیرند . در مواجهه و خوانشِ من از الــهی و متونش ، نمی دانم چه کسی ظالم و مظلوم واقع می شود . هـــر چه هست همان ظلم است که اتفاق می افتد . نمی دانم شب بیداری های مـن و اضطرابِ حاصل از قــــرائت اشعارِ الهی و گردانده هاش مظلوم است یا کشیدگی رنج ها و غریبه گی های مؤلفِ آثار . اگر هـــولــــدرلین شاعـری را بیگناه ترینِ پیشه ها می داند ، مخاطبِ حــــــرفه ای ، چون ناظری ست که هر روز رنجی سیزیف وار را تجربه می کـــند و بــــه شکنجه گـــاه عزیزانش می رود . بیداری با رنج عزیزان و عزیزِ عزیزان مــن ، سپیده اش صبح نیست . سپیده تعریف برادرانه ای می شود بر اقامه ی ایـــن همه درد . الهی ِ شاعر ، موذن درد است و صلاه گریه و رنج را بر مخاطبش اقامه می کند . ( نه ) ی الهی به قرن خود ، او را مکتوبِ این زمان نکرده است و تنها عـــــدّه ای از حجاب داران این نام را سینه به سینه به نسل های بعدی می رسانند تا فرصتش . ذکر نام الهی در این متن نـام یک شخص نیست ، تعریف یک کاراکتر ، یک تیپ و یک فرهنگ است .
تعریف از یک ( نه ) کوچک ولی بسیار دشوار و خُـــرد کننده . الهی این رفتار را از کُتب فلسفیِ غــرب فاکتور می گیرد تــا در کمال فـروتنی و عــــزّت به نانِ طفلکی خــودمان ببالد تا این رفتارِ مدرنِ متونِ کلاسیکِ پارسی را خودش به تنهایی اجرا کند .
لا اُحِبُ الافلین 1 ( من غــروب کنندگان را دوست ندارم ) ( نه ) اولِ الهی به پیرامون خودش و تمدن حاصلِ از آن بـود ( دِلوی که از ته زخم بالا می آمد ، تمدن ما بود ) 2 . از حــالِ تمدن گریخت و در غـــربت ، قریبِ لامکانهای جهان شد .( حلاج ، ابن عربی ، حافظ ، ریلکه ، رمبو، جویس ، هولدرلین ، میشو ، لورکا ، الیوت و . . . ) نه دوم را زمــانی آواز داد که چـــون اصحاب کهف به غـــار تنهایی و شور و سوگ پناه بــرد تا در دهلیزهای قلب دوستان بماند . در آخــــرين نگــاهش گفت : ( نگاهي به آسمان مجهزم مي سازد که سکوت کنم ) . هـــر ( نه ) کــوچک هــزار تازیانه بر جسمِ روح ، سوزن سوزن می ریزد . زخــــمِ سوزنها ، روح مضطرب و متورم را از تارِ ابریشم می گذراند . بشارت این است : ( در روزِ بزرگ ،آنکه بیشمار سوزن خورده است می خندد ) 3 .
اگـــر داده های بیرون و نثر ادبیات چی های آن زمان را کـم تأثیرترین این سوزن ها بدانیم ، خوانش الهی از متون کلاسیک و شاعــران غریبِ جهان ، او را تجربه مندِ رنـــج های آن متون کرده و او را چــله نشین ادبیات کرده است .
3 - نسخه ای از دفتر روزن ویـــژه ي شعر و نقاشی بــه تاریخ 1346 مقابل مـــن است . چند شعر از الــــهی – که اگـــر در آن ســالها فهم می شدند ، می توانست شعر فارسی جهتِ دیگر بگیرد– در آن چــــاپ شده است . آن سالها مقارن بود با شُعار زدگی و به اصطلاح اوج شعر معاصر فارسی . شاعران قلم را تفنگ می دیدند . تـــیرشان به جــــای برخورد به هدف ، حیثیت کلمه و شعر اصیل فارسی را شهید می کرد .
شاملـــوی بزرگ ( مترجم ، شاعر ، . . . ) هـــر وقت دل از جنگل سبز که آن روزها سرخ بود می کند ، عاشقانه می نوشت ، عـــاشقانه نویسی هاش حُول اندام معشوق بود . ( پستان های تو کندوان عسل ) 1 . درست زمانی که الهی ، اردبیلی و شجـاعی به کندوکاوِ معرفتِ اشیاء و معرفتِ اندام معشوق ، دل سپرده بودند .
اردبیلی :
به سوی آب می روم
کمانِ ماه
در آرزوی گلویم
در آن دقیقه ی برج
قسم می خورم
عاشقِ چشمی نبوده ام . 2
شجاعی :
در بستر شعاع نفسهای منزوی
مکالمه سمّی ست جوان
الهی :
پس که لطف می کند ؟ کی پوست سیمای تو را ، به بوسه ، می دَرَد
تا نور ، فرو ریزد و
آهسته شکر شود ؟
من ! من که بوسه ام ، ترسناک تر از یک امضاست
همان زمانی که اخوانِ نجیب ، دید خود را محدود در خطه ای به نام خراسان بزرگ کرده بود و کوه به کوه به یارگیری مشغول شده بود و از نیمای بزرگ ( که فرهنگِ مدرنِ شعر را واردِ ادبیات کرده بود ) تنها شکستگی وزن را آموخته بـود ، آتشی و نــادرپور هم بـــی خاصیت ترینِ نثرهای دستِ چندمِ نیما را به جــــایِ شعر غالب می کردند و این همه ی ادبیات بود و حیرتِ من از رفتارِ مدرن ترین و مــدرن ترین منتقد زبان فارسی ( دکتر بـــراهنی ) است که در مهمترین ، مهمترین ، کــــتابِ نقد فارسی ( طلا در مس ) از نادرپور بیش از 80 بار نام می برد و عــنوان تصویرگری بزرگ به او می دهد . شاملوی بزرگ را بیش از 170 بـــار به یـــاد می آورد و لقب نماینده ی واقعی شعر امـــــــروز را به او می دهــد !! . در 4 باری که اسم الهی را می آورد ، با یک فتوای قاطع ابراز فضل می کند : ( الهی بی شک تحت تـأثیر احمدی است ) 1
و در ادامه پا بر این خَشم می گذارد و می گـــــوید : ( او سورئالیست تر از احمدی است ، طنــــزش قوی تر ، فــــرهنگ لغاتش غنی تر و بُرد تخـــیلش در همان آفاق سورئالیستی بیشتر و بهتر است ) 2
احمدی را شاهین ترازو فرض می کند و قیاس مع الفارقش را ادامه می دهد کــه بعد از خواندن متوجه می شویم که اصلاً ارتباطی نیست و اگر احمدی معیار بـوده ، پس الهی از این مختصات فــــراروی های مــــدرنی کرده است . در زمانی که جــریان مدرنیستی شعر فـــارسی بر دوش الهی است مدرن ترین منتقد ما با حذف الهی در نوشتهاش ، جهل قُدمای خود را نسبت به هوشنگ ایرانی ادامه می دهد با این تفاوت که هوشنگ ایرانی تنها دیگر نبود و این الهی بود که با تعدادی از دوستانش جـریان سورئالیستی که از مدرن ترین مکاتب ادبی جهان بود و هست را در ایران ، ایرانی و اشراقی می کرد و به چاپ می رساند و همان زمـــان جناب دکتر او را تــرورِ ادبی می کند .
جالب است براهنی در ص 1303 کتاب طلا در مس ، در نقد جریان موج نـــو و علت عدم حضور مخاطبی ( خلق ) در این شب شعرها می نویسد ؛
( شعر ، باید پُر تحرک و دینامیک می گشت ، نه پراکنده ) و ادامه می دهد ؛
( ولی اینها باید بکوشند ، انضباط و تشکُل هنری را بر محتوای گریزپذیر خود حاکم کنند و به انتقال شعر و ایجاد ارتباط با خواننده و شنونده ی شعر تــــوجه بیشتری کنند ) البته براهنی در دهه ی 70 و جریانی که به سرپرستی خودش هدایت می شد ، مدعی کشف هایی در شعر شد که اتفــاقاً همین انتقاداتی ست که در ( طلا در مس ) نسبت به جریانِ شعری ( موجِ نو ) کرده بود بی دلیل نیست که دکتر رؤیایی در کتاب ( عبارت از چیست ) بعد از خود دکتر براهنی را لایق نشانِ نوبِل ادبی می داند . زیرا به لطف ایـــــن دوستان بود که بزرگ ترین حماقت ادبی معاصر در آن دهه و مصادره به مطلوب کردن یک جریان به نام رؤیایی ، در زمانِ تاخت و تـاز نقد بــــراهنی بر آن سرپوش نهاده می شود .
با مطالعه گفت و جوی داریوش کیارس بـا بهرام اردبیلی و گفتگوی محمود شجاعی در ( پَران ) پیش تر ، متوجه این واقعه خواهیم شد . حــال به یک شعر از الهی در دفتر روزن زمستان 46 دقت کنید :
مگر مثلث کهنه ی کوچکی ، مثلثی از زاغان
افتاده
بر کف یک سنگر !
لازم به ذکر است که معنا در نزد شاعران( شعر دیگر)در سطر قرار می گیرد ، همان گونه که یک غزل در بیت ؛ و روایت در عمود و ظاهر پس زده مـی شود . اما شعر حجم روایت در عمود را حفظ می کند و با کلماتِ اضافی سطر را ادامه می دهد تا روایت مخدوش بماند و معنا به راحتی به دست نیاید .
به شعری از رویایی در دفتر روزن زمستان 47 دقت کنید :
باغ مثلث تو
منظومه ی سیاه کلاغان را
از قله ی سپیدار
پَر می دهد .
4 - نام الهی مانند رفت و برگشت در فضا و کلماتِ پیدا و نهان است . نمی دانم در کجا خواندم که نویسندگانی که در دهه ی خود و یا زمــــانِ حیاتِ خود به شهرت می رسند چیزی از اصالت هنری در آثارشان مفقود است . ای کاش زمانِ حیات ما در چند دهه ی دیگر بود تا بر این گنجینه ی ادبی که الهی از خود و از دیگرانِ خود بر جای نهاده چون طالبی بر دفینه ای مدفون حسرت وار می گشتیم تا همگی با احترام ، ادبیاتِ مخدوشمان را تصحیح می کـــردیم . الهی در حدود بیست سالگی چنان پرید که بال سوخته اش هنوز سوگواری را در چشم و زبان مخاطب جاری می کند .
بدرود ! در این لحظه ی کهکشانیم ، باز ، باز هم بدرود !