امیر بهادری

                                       یک سنگ قبر

 

                                                                                امیر بهادری

 

 

 

تن هایی هستند که در آنها با ناب ترین شکل بیان مواجهیم . تکانه هایی که چیزی را تقلید یا نمادین نمی کنند بلکه بلافاصله ما را تسخیر و بی درنگ چیزی را عرضه می کنند . واقعیت خارجی به حال تعلیق در می آید که از دیدگاه روایت رئالیستی،  نامفهوم و کاملا زائدند . نویسنده در وضعیتی در خود فرو رفته (اوتیسم روانی) ، صدای خودش را مدام تکرار که می کند ، می شنود . نوشته هایی نشان گرفتاری نویسنده در دایره ی بسته ی انزوای خود، چرا که از عرصه ی ارتباطات عمومی طرد شده است.

این دیدگاه را علیمراد فدایی نیا در حکایت هجدهم اردیبهشت بیست و پنج به روشنی بیان داشته است : « آه گفتگو به هر شکل احمقانه است. آیا این سرنوشت من است؟» چیزهایی هستند که وجود دارند اما هیچ وارد نظم نمادین نمی شوند. وارد زبان ، فرهنگ و جامعه نمی شوند ، و فاصله ی خود را با آنها حفظ می کنند. چیزهایی هستند که دیده یا خوانده که می شوند پیوسته با تهدید نادیده ها و ناخوانده ها رو در روی اند؛ مثل در سیاه جلد این کتاب علیمراد ، که یک سنگ قبر خفته است : نشت امر واقعی بر پس زمینه ی سفید واقعیت . همچنان که انکار کردنی نیست که وضع نابهنجار حکایت هجدهم اردیبهشت بیست و پنج ، در قاموس فرویدی، واقعیت روانی راوی را عرضه می کند : « آنچنان دلتنگ بودم که آرامش وحشتناک را میان گور یافتم.»

حکایت هجدهم جریانی در وضعی روان پریش و سایکوتیک است ، زیرا که راوی فاصله ی ایمن و مشخص خود را با «دیگری» یا همان مادر در مقام چیزی متعلق به زنای با محارم از دست داده است . ( که در شمایل لکاته – زن سابق و معشوق راوی شکل گرفته است . ) . بیان راوی تجسم کیف ، و کلمات نوعی جاذب مرگ آورند . ماجرا قسمی حکایت پیش رس در مردن خود – بعد از کف رفتن تن معشوق خواهد بود. مردنی که پیش از مرگ گفته شود حتما مطلوب مطلقی در آن خفته است ، و علت میل راوی به نوشتن نامه ( حکایت نویسنده ) را افشا می کند : « در من از اجل توقعی دارم  .همچنانکه رسوایی. »

نامه ای که سرا سر این داستان را ساخته است ، در نهایت خود در قالب وصیت نامه ای جلوه می کند . هر انسان عاقلی نامه را برای کسی ، و وصیت نامه را برای خودش می نویسد . وصیت نامه برای ورثه نیست. واپسین تسلی زمینی آدمی است . واپسین تلاش واقعی آدم تا بر پندار زمینیان غلبه کند، که خودش هنوز یکی از آنهاست. راوی درجواب       «فا» که به او می گوید:«به کی داری می گی؟»جواب می دهد: « در هیچی ،دارم به خودم می گم. دارم خودمو محاکمه می کنم.»

در  صفحه آخر کتاب که راوی در هوای گرگ و میش یادداشتش را به« او»می دهد، می خوانیم : « راه آهن- بی بیان- لین بیست و         شش خانه شش». کدام شهر نامش راه آهن است یا شاید به راه آهن می رسد؟ و کدام مقصد ، راه وهدف خواهد بود؟

س آیا « فا »- "قطار خاطره" خود راوی- علیمراد نیست؟(همچنان که گوستا و فلوبر در جوابی گفت که مادام بواری خود من ام). راوی در جایی می گوید:« گفتم اصلاً خود من هم یک لکاته بیشتر که نیستم.» ودر جایی دیگر : « آیا گذشته ای داشته ام ؟ یا من و تو گذشته ای بوده ایم؟ یعنی خاطره. خاطره ی خاطره تا مرگ.....فا، من –توام. به اویی که تویی.» و یا در جای دیگری از حکایت که راوی جوی حایل میان خود وگربه را "دریایی حایل میان من و من " توصیف می کند تا گربه حضوری در سکوت وپذیرش- راوی یا "فا" گردد. هر چند راوی در قسمتی دیگری می نویسد: " حقیقت  جز این است. از این حقیقت صبحت نباشد بهتر است. هیچوقت ندانسته ام حقیقت چیست...این مرا به کنکاش وا نمی دارد مرا مبهوط می کند، مرا هزار پهلو می کند .» و تمامی این قول ها در این جمله راوی خلاصه نشده اند: «ولی رو بگذار باشه، شک رو دوست داشته باش.»

انگار قرار نیست داستان های علیمراد ما را به مقصد محتوایی خاصی برسانند.اگر برسانند از نوع تا همیشه عقب می نشینند.یعنی خود راه ، خود نوشتن و کلمه، مقصد  و نیز هدف داستانهای اویند. هدف نهایی نوشتن نزد علیمراد صرفاً باز آفریدن خود به صورت کلمه است("فا" در حکایت هجدهم"ف" در برج های قدیمی- مثل « ک » « در محاکمه کافکا). بازگشتن به مسیر دورانی خود است ( حکایت هجدهم از صبح زود شروع و یک شبانروز کامل را می گرددو در هوای دم ِصبح فردا تمام میشود). ادامه دادن راه خود به سمت مقصد – پایان کتاب ، و پی گرفتن راه از مقصد . حرکت  تکرار شونده این مدار بسته و سرچشمه واقعی «کیف» است. پشت سرهم صعود و سقوط ، حادثه های حکایت اند ( از شمال تهران به جنوب ، از جنوب به شمال – و در طول راه با رانندگان تاکسی ، مکالمه های تمام نیمه کاره ای حول میل جنسی و زنان) . حادثه های حکایت تجربه های پارادوکسیکال راوی اند که باعث افزایش تاثیر عشق و میل جنسی در راوی می شوند؛ حال آن که وی خواستِ کاهش و از میان بردن خاطره معشوق را داشته است. قدرت وسلطه عشق و میل جنسی، و در نتیجه ترس راوی در حال افزایش است زیرا که مدام با آن مبارزه می کند- مثل پذیرش و ترسی که حین نوشتن وصیت نامه به کاتب دست می دهد . به دین ترتیب تا بی نهایت به دور « فا » می چرخد و می چرخد ، و هر چه بیشتر به قلمرو ناممکن رابطه خود با علت میل خود – فا وارد می گردد. اپیزود آخر حکایت هولناک ترین قسمت آن است: « هوای گرگ ومیش گذشته است. صداهایی می آید . هیچ نخواهم گفت. یادداشت وار می نویسم ....می گذرد . می ایستد نگاهم می کند. من اما دست تکان داده ام.» تمام پندارها و ترس ها، همه ی راوی ها و معشوق ها وبرادران ، در قالب یک هیئت ،با تاثیر و حسی پارانو یایی بر راوی عرضه می شود. صحنه آخر، صحنه احضار روح است. هرچیز ، مکان  ها و زمان ها و کلمه ها متعلق به آن سوی واقعیت اند. " ام واقعی " حکایت هجدهم که پیش از این

که در قالب لکاته ، فا ، و من حضور خود را به تعلیق انداخته بود، سرانجام با حضور« واحد» خود ساختار حکایت را سامان می بخشد . دنیا اعتبار و انسجامی ندارد  و تهی بودگی و خلاء جهان را اضطراب و هراس پر می کند.

حکایت هجدهم فضایی نیست که درآن میل ما – به عنوان مخاطب معنا بر آورده شود، به کلی ارضا گردد ؛ بلکه بر عکس فضایی است که خود معنا در ذاتش تحقق می یابد، روی صحنه می آید . تحقق معنا اما چیزی جزء گنگی واضطراب ، و هوایی پارانویایی را برای مخاطب ارمغان ندارد. حکایت هجدهم دارای معنا ، روایت و روابط از پیش داده شده ای نیست چیزی است که باید آن را ساخت.

علی مراد پست مدرن

 

س آیا « فا »- "قطار خاطره" خود راوی- علیمراد نیست؟(همچنان که گوستا و فلوبر در جوابی گفت که مادام بواری خود من ام). راوی در جایی می گوید:« گفتم اصلاً خود من هم یک لکاته بیشتر که نیستم.» ودر جایی دیگر : « آیا گذشته ای داشته ام ؟ یا من و تو گذشته ای بوده ایم؟ یعنی خاطره. خاطره ی خاطره تا مرگ.....فا، من –توام. به اویی که تویی.» و یا در جای دیگری از حکایت که راوی جوی حایل میان خود وگربه را "دریایی حایل میان من و من " توصیف می کند تا گربه حضوری در سکوت وپذیرش- راوی یا "فا" گردد. هر چند راوی در قسمتی دیگری می نویسد: " حقیقت  جز این است. از این حقیقت صبحت نباشد بهتر است. هیچوقت ندانسته ام حقیقت چیست...این مرا به کنکاش وا نمی دارد مرا مبهوط می کند، مرا هزار پهلو می کند .» و تمامی این قول ها در این جمله راوی خلاصه نشده اند: «ولی رو بگذار باشه، شک رو دوست داشته باش.»

انگار قرار نیست داستان های علیمراد ما را به مقصد محتوایی خاصی برسانند.اگر برسانند از نوع تا همیشه عقب می نشینند.یعنی خود راه ، خود نوشتن و کلمه، مقصد  و نیز هدف داستانهای اویند. هدف نهایی نوشتن نزد علیمراد صرفاً باز آفریدن خود به صورت کلمه است("فا" در حکایت هجدهم"ف" در برج های قدیمی- مثل « ک » « در محاکمه کافکا). بازگشتن به مسیر دورانی خود است ( حکایت هجدهم از صبح زود شروع و یک شبانروز کامل را می گرددو در هوای دم ِصبح فردا تمام میشود). ادامه دادن راه خود به سمت مقصد – پایان کتاب ، و پی گرفتن راه از مقصد . حرکت  تکرار شونده این مدار بسته و سرچشمه واقعی «کیف» است. پشت سرهم صعود و سقوط ، حادثه های حکایت اند ( از شمال تهران به جنوب ، از جنوب به شمال – و در طول راه با رانندگان تاکسی ، مکالمه های تمام نیمه کاره ای حول میل جنسی و زنان) . حادثه های حکایت تجربه های پارادوکسیکال راوی اند که باعث افزایش تاثیر عشق و میل جنسی در راوی می شوند؛ حال آن که وی خواستِ کاهش و از میان بردن خاطره معشوق را داشته است. قدرت وسلطه عشق و میل جنسی، و در نتیجه ترس راوی در حال افزایش است زیرا که مدام با آن مبارزه می کند- مثل پذیرش و ترسی که حین نوشتن وصیت نامه به کاتب دست می دهد . به دین ترتیب تا بی نهایت به دور « فا » می چرخد و می چرخد ، و هر چه بیشتر به قلمرو ناممکن رابطه خود با علت میل خود – فا وارد می گردد. اپیزود آخر حکایت هولناک ترین قسمت آن است: « هوای گرگ ومیش گذشته است. صداهایی می آید . هیچ نخواهم گفت. یادداشت وار می نویسم ....می گذرد . می ایستد نگاهم می کند. من اما دست تکان داده ام.» تمام پندارها و ترس ها، همه ی راوی ها و معشوق ها وبرادران ، در قالب یک هیئت ،با تاثیر و حسی پارانو یایی بر راوی عرضه می شود. صحنه آخر، صحنه احضار روح است. هرچیز ، مکان  ها و زمان ها و کلمه ها متعلق به آن سوی واقعیت اند. " ام واقعی " حکایت هجدهم که پیش از این

که در قالب لکاته ، فا ، و من حضور خود را به تعلیق انداخته بود، سرانجام با حضور« واحد» خود ساختار حکایت را سامان می بخشد . دنیا اعتبار و انسجامی ندارد  و تهی بودگی و خلاء جهان را اضطراب و هراس پر می کند.

حکایت هجدهم فضایی نیست که درآن میل ما – به عنوان مخاطب معنا بر آورده شود، به کلی ارضا گردد ؛ بلکه بر عکس فضایی است که خود معنا در ذاتش تحقق می یابد، روی صحنه می آید . تحقق معنا اما چیزی جزء گنگی واضطراب ، و هوایی پارانویایی را برای مخاطب ارمغان ندارد. حکایت هجدهم دارای معنا ، روایت و روابط از پیش داده شده ای نیست چیزی است که باید آن را ساخت.

 نفس نزدیکی با کلمه تهدید کننده می گردد. بنابراین بخش های رئالیستی حکایت خطرهایی اند که در هر جا پراکنده شده اند . ما آنها را مچون تجاوز و مداخله ای در حوزه ی خصوصی خویش تجربه کنیم . از طرف دیگر ،ممنوعیت خط سیر روایت ، به اجرا گذاشتن دور از انتظار امیال و تصورات را وضع می کند. البته حکایت هجدهم نهایتاً حکایت پیوند دهنده واژه ها و کنش هاست . یعنی نشانگر لحظه ای است که حوزه ی رئالیستی و دراماتیک حکایت به جایگاه « ناب تسخیری کلمه ها ی عرضه شده» سقوط می کند . در این جایگاه که مخاطب غرق در امیال راوی می شود، نوعی از صحنه خارج شدن رخ می دهد. اما چه کسی از صحنه خارج می شود ؟ - راوی ، نویسنده یا مخاطب ؟ در هر حال گذری ست از واقعیت به قلمروی دیگری (امر واقعی کتاب).

سر انجام نوعی در خود فرورفتگی (اوتیسم ) روان پریشانه عرضه می کند؛تک افتادنی از گفتار بین الاذهانی. کتاب از طریق ممنوعیت هایی که عرضه می کند فرم خود را شکیل می دهد. پس جایگاه کتاب نه در محتوای روان پریشانه بلکه در شیوه ای  است که محتوا، جدا از بیان صرف ، بی واسطه از طریق خود فرم حکایت عرضه می شود.و حکایتی که عرضه می شود- حکایت هجدهم اردیبهشت بیست وپنج – خَلَف پست مدرن بوف کور است. این جا نه در آغاز ، که در آخرهای حکایت می خوانیم: « روزی از سایه ای که نیستم بیرون خواهم آمد. با اتمام شوق و وصله های درنگ. روزی اعداد و فرقی که بر سنگ نشسته است.... این نه آغاز که ماجرای من است.»

ناچاری حکایت کردن راوی را دیوانه کرد: حکایت لمس تن یک زن، هر زنی – چه فرق می کند ، لکاته حتی. راوی به دیگری نزدیک شد . او که می خواست با نوشتن خود را نجات دهد، خود را دیوانه کرد «چاره های گمان ، ناتوانی غریبی دارند»تا زمانی که حکایت را ننوشته بود فقدان موجود در لکاته لو نمی رفت . اما در پایان حکایت ، با ظهور آن چه که راوی را تحت سلطه خود داشت- ظهور فقدان ، زن ازدست رفت . فقدان فقدان وی را دیوانه کرد.«فوکو»معتقد است که امکان بیان ، علامت عدم جنون    و فقدان اثر یکی از نشانه های سکوت (مرگ) یا جنون نویسنده است. برای همین است که حکایت هجدم  را وصّیت نامه خواندم چرا که واپسین نامه – اثر راوی خواهد بود.

خشایار فهیمی

           زهرهای آویخته از دعا 

 

                                                                             خشایار فهیمی

 

 

ورِ زمان ، یعنی مرورِ زبان . که این یعنی : مهم را مبهم کردن ؛ یا برعکس .

که تحرّکی ست میانِ واژه و واژگون .

علی مراد فدایی نیا ، حتمن جایی عجیب در داستان دارد ـ کجا .

امّا این عجیب ، در سرکشی ی سطرها در شعر نجیب می شود ؛ و یا در مکانیسم هایی از ذهن که ثقل از هوا می گیرند .

علی مراد فدایی نیا ، به مثابه دیگرانِ مذکور در مانیفستِ حجم گرایی ، می تواند آن و آن های آن را تحمّل نکند ؛ و در متن هاش ، با بیشترین فاصله از آن ، رفتارهایی موازی را تجمّل کند .

که یعنی : مثلن : معماری ی خودِ قصّه را بیشتر در آن تعریف می کند تا شکلِ قصّه .

                که در این : فضا را زبان در ثانویّه می سازد ـ اوّلیّه اش رفتارِ قصّه است ؛ که فضایی ست .

که این : نطفه از خاک می گیرد ؛ خاکِ عجیبِ قوم ـ مثلِ وقتی که داریوش کیارس می گفت : (( سرِ آن ها ، به کوه اصابت کرده است ! ))

و این اصابت ، همیشه در متن های شان ، اصالت بوده ـ است ؛ که در میلادش دیگر جغرافیا ندارد ؛ یعنی جهانِ فرنگ ، جهانِ فرهنگ را تنگ نمی کند ؛ شبیه علی مراد فدایی نیا ، که برایَ ش        داستان ، چیزی از داس دارد ـ از درو ؛ وقتی نوشت :

(( و ماه سرخ که می خواست برود ، نمی توانست سرخی ی وحشتناک شب و غریبه ای را که دور ما می پلکید ، تکان بدهد . )) 

همیشه ، مارهایی بیمار ، در متن های او خابیده اند ؛ که با اشاره اش ، اشاره ات می کنند . و تو ؛          آن جا ، در زهر عبور می گیری ــــ مثلِ عابر برای علف .

در سوختنِ علف ، روی فوّاره ی سیاه

برای ابراهیم می ریختند :

قربانی ی باد در سطر

پشتِ خاک را ، پشتِ خاب می کند .

-----------------------------------

-1 هفتاد سنگ قبر ، یدالله رویایی ، نشر گردون ، آلمان ـ کلن ، چاپ یکم ، ( 1377 ) 1998 ، ص 79 .

-2 (( آزار شب سرخ )) ، علی مراد فدایی نیا ، نامه ی پارسی ، سال دوازدهم ، شماره ی 4 ، آلمان ـ فرانکفورت ، صص 226 ـ 223 .     

علی القاسی

                              طلیه ی جن

 

                مکثی بر چشم انداز فدایی نیا در برج های قدیمی

 

                                                                                                   علی القاسی

 

 

نمای راه راحت روح است . تکیه بر طراوت دست ها آغشته به سم انتظار و غلظت رنگ های نا پیدا با سری افراشته و نگاهی به دوایر دور ، آنگاه که خنجر پلک ها مد مژه 2  را ناگزیر می کند و مویه های غریب در حجم آتشین یک التماس بُراق می شود و نمای نامیرای این منظره ابدی  طاقت از دست می دهد تا حواشی آشنا بر سوت ممتد سوز این خواهش گواه شود ؛ می پذیرم. تلنگر تلخ پاسخ که پا بر سنگ سینه نهاد و بلند شد و اجبار مانده در آهنگ گلو بر انتظار ابدی مویه حس غلیظ مرگ بود . بیان حس صاحبش را از ریخت می اندازد مثل صدا که معماری شکوهمند ساکت حنجره را بی ریخت می کند .

آن تکه نورانی که جدا می شود بر راه متورم غلت می خورد تا پند ریشه دار هر سکوتی را به عینه دریابد ، مکث کند و در لحظه نگاه به پشت سرمنجمد شود و این جادوی ادبیت یک متن است که درک جدیدی از زندگی را با شکل شیک یک حرکت دوار معنایی مخلوط می کند و این آمیزه ی تلخ – شیرین را در بستر نرم متن به آغوش می کشد و هضم می کند .

به دست هام نگاه می کنم ، خطوط واضح اشتیاق بر رَحِم انگشت ها نقش تمنا می زند تمنا ، که تنی دلپذیر دارد و روح رحیم پاسخ را در انتظار اقناع               می کند.

مکافات مخوف شاعر که در حلقه دست ها شکل می گیرد، دست ها که آلت متشنج تخریبند،شلیک می کنند و وارث رنجشی ناتمام درخود می مانند . شلیک کن شاعر، تو شاهی ! خون بریز و مثل خدا در خود بمیر .

سعادت این سوء تفاهم اما گریبان شاعر را رها نمی کند ، خود را پرتاب می کند و با کثرتی پهن آسا بر لایه های پنهان اثربخش می شود و آهنگ ناموزون رقص دست ها شروع می شود. با نفوس مرده بر مزار در مقصد روان می شوم و از کلک معطر بی نام می گریزم. ریخته درخود ، بسته بر جمع حواشی جاری ، با بیان بی بدیل سرانگشتها به نوشتن مجبور میشوم .

مرارت این مرداب را می بلعم و محو می شوم ، آرام آرام در پاسخ هر هجوم حل می شوم ، دغدغه پاسخ را خرد می کنم تا سیرت سنگ سئوال را نبینم. انفجار آهنگین کلمات در صیقل صافی ذهن ، پنجه در پنجه میراث خوار نرم نوشتن هلاک می کند ، با یک یک حلقه های مفقود پنجه در قلاب می افکنم . گرم و پرکشش بر مناظر ناپیدای روح ، از کهولت ناسور این ارتفاع ویران می گریزم و پاسوز شبی مستور می مانم .

 

طلوع زنده ی این معنی با تربتی که میان دو کتف مامن دارد ( عشق ) همراه می شود تا آذرخش و هم گون عمق کلام کاتب منتشر شود ، از بی شرم یک عجز عبور کند و بر نقطه ی نام ناپذیر لعنتِ یک اتفاق ( مرگ ) بنشیند .

کتمان آنچه هست همیشه رنگی از خیانتی خاک خورده را به همراه دارد کاتب اما کتمان نمی کند ، گستاخِ حمله بر آنچه نیست میشود و افشا می کند .

زیبایی از جذبه اش فرار نمی کند ، می پذیرد .

و بریدگی رگ پنهان کین خواهی ی کاتب در این پذیرش تیز بر باد می شود .

بر گردنه هام بکوب تا بر باد شوم .

مکث در آمدن ، بیماری ست ، رنج روحانی یک روان روشن بر پایین ترین مکانی که عطف می نامدش .

به نام می خوانمش اما در پیچ های فراوان ، آرامش امان میطلبد تا چکاد از یاد رفته ی سلوک آن بالا ، چکاد یعنی چه ؟ در محاصره ام ، کتاب های بی تو محاصره ام می کند ، عزیز همیشه خاموشم ، آری ، چیزی ست اکنون که می میرد .

تا نگاه در نگاه بپیچد و باد ارغوان راکب شکست را در هوا چرخ دهد ، آنگاه چهار کتف مرتعش بر بزاق خشک این عیادت ویران هلاک شود . گوگرد در گلو با چین لبان همتا می شود و هجمه های متوالی ی گندم بر پیکره چسبناک دشت رنگ امیدی کال را می زند .

از حنجره ام بیاویر تا بر باد شوم .

انسان در رنج تنها ، مازوخیست می شود ، انسان دردمند سرد اندیش به سادیسم می افتد .

و پیچ رخشان میان این دو ( آنکه میانه این دو می ایستد ) با رفتار پنهان یک فرود شرمناک ، آغشته به غش و زدودن زنگار از سلاح ساکت شک با مکثی ممتد و فکورانه به خشم فرو می رود تا در مقطع هولناک ستایش یک رنج ، خود را فرو بخورد ، رنجش را همگانی کند و از پایه های بی پناه یک ستون بلند بیفتد و تمام .

خیانت ، خیز مظلوم یک پریشانی ست ،

می دوم تا کرانه و گسترده میشوم و با سَیَلان ساکت رنج در مهی وحشی آب می شوم ، آب .

+و اضلاع آهنین یاد های پر باخته این هیاکل نور پریشانم می کند .

رو می گردانم از کتابت محض و هلاک می شوم .

کاتب با خیال پنجه هاش می میرد .

______________________________________________

-1 رساله یوحنا ، رساله ی اول ، باب چهارم ، آیه 4 .

-2 عنوان کتابی از بهنود بهادری .

رضا زاهد

من و علی مراد و خودمش

                                 رضا زاهد

مقدمه

 

 دوست جوانم از من خواست که درباره ی علی مراد چیزی بنویسم و من برای اینکه بنویسم ، اول ناچار شدم یک نگرانی را رفع کنم و بعد یک روش انتخاب کردم و بعد از آن هم یک دستگاه مناسب طراحی کردم تا بتوانم او و خودم را در آن دستگاه ببینم . تفصیل قضیه این طوری است .

* اول چون مطمئن نبودم که دادن اطلاعات درباره ی کسی که خودش نمی داند قرار است  درباره ی او اطلاعات بدهم کار درستی است یا نه ، نگران شدم . بعد فهمیدم جای نگرانی نیست چون قرار است درباره ی کسی بنویسم که از آخرین باری که او را دیده ام چهل سال گذشته .( توضیح اینکه سی و پنج از چهل واقعی تر است ولی چهل چیز دیگری است ) . در هر صورت مهم اینست که در آن زمان هنوز جهان به اندازه ی کافی پیشرفت نکرده بود . در نتیجه کاملاً معلوم بود که چه کارهایی درست و چه کارهایی نادرست است . به خودم گفتم من که قرار است درباره ی آن زمان بنویسم ، پس با قواعد همان زمان جواز می گیرم .

* روشی که انتخاب کردم ، بررسی ی تغییرات همه ی جهان است ، از طریق قیاس به نفس و مراجعه به علی مراد ، که روشی است کاملاً عامیانه و بسیار مناسب .( البته برای من )

* دستگاهی که طراحی کردم ، واجد این توانایی ست که تغییرات چهل ساله ( یا کمتر) را از طریق آزمون هفت ملاک ( یا بیشتر ) ، مورد سنجش قرار می دهد . به این ترتیب خواهم توانست معلوم کنم چه تغییراتی بین من و او اتفاق افتاده و چه تغییراتی بین ما دو نفر و جهان و همچنین میان جهان و مردم آن . منظور ، احراز شناخت از راه بررسی ی تغییرات است . این روشی است که قطعاً جواب خواهد داد

.

بی تغییر

 

وقتی که با علی مراد دوست شدم ، هر دو جوان بودیم . می دانم که این اطّلاع هیچ ارزش معیّنی ندارد . منتهی من آن را فقط از جنبه ی خبری ذکر کردم که ناچار نباشد ارزش یا معنا داشته باشد . در هر حال وقتی که با هم دوست شدیم ، سنّ و عقل او از من بیشتر بود . اوّلی خیلی کم و دومی کمی زیاد .( حالا هم همینطور است) . هر دو صاحب قدّ و بالایی بودیم نسبتاً ( در این تاریخ کمی کوتاه شده ایم ، ولی مثل هم ) . وزن ایشان – نه تنها از من – بلکه از خیلی های دیگر – کمتر بود . (امروز هم هست ). او نویسنده ی مشهوری بود و من شاعری گمنام . ( این موازنه هم از بس که به حق بود، هیچ وقت تغییر نکرد )  ،از چهل سال پیش الی یومنا هذا . او همیشه به من توصیه می کرد که مواظب سلامت خودم باشم . ( هنوز هم همین کار را می کند)

علی مراد مرد یقین و باور بود . آنهم به شدت . در حالی که من اصلاً شدید نبودم و حتی المقدور می کوشیدم عصبانی باشم . ( این آدرس هم برای ما تغییری نکرده ). ایشان ، علاوه بر هنرمند بودن ، خردمند هم بود . برای همین گمان می کنم قبل از اینکه حرفی بزند فکر می کرد . در حالی که من ، اول حرف می زدم و بعد سعی می کردم به آنچه گفته ام فکر نکنم . به همین دلیل او نویسنده شد و من شاعر . ( هنوز هم او نویسنده است و من شاعر ) . سالهاست او را ندیده ام ولی عکسش را زیارت  کرده ام . جوانتر از سنّش به نظر می آید . یعنی دقیقاً شصت و دو ساله به نظر می رسد. من را هم دیگران جوانتر از سنّم می بینند . به طوری که بارها گفته اند شصت و یک ساله به نظر می آیم . در حالی که من شصت و دو ساله ام و علی مراد ، شصت و سه ساله .( به این ترتیب نه تنها یک سال فاصله را در سنّ شناسنامه یی حفظ کرده ایم ، بلکه در نظر دیگران هم – در حالی که خیلی جوانتر به نظر می رسیم –هنوز هم یک سال با هم فاصله داریم . این یکی نشان می دهد که علاوه بر موازنه های واقعی ، احتمالاً موازنه های قلاّبی ی میان ما هم – که توسط دیگران دایر شده است – تغییری نکرده .

 

 

دوباره بی تغییر

 

آن دوران ( دوران مذکور در بند پيش ) او کارمند دولت بود و من دانشجو . حالا من بازنشسته ام و او نویسنده . این جریانی ست که اگر با رویکرد « فرآیندمحوری » بررسی شود ، طبیعی به نظر می آید ولی در هر حال ثبات محسوب نمی شود . نه به این علّت که چیزی تغییر کرده ، بلکه به این دلیل که در این مورد نمی شود از « ثبات » و « تغيیر » برای توضیح مطلب استفاده کرد . سرشت موضوع جور دیگر است . در حقیقت این یک نوع تلافی بود که دنیا با هر دوی ما کرد و در زمانی کرد که قرار شد دیگر تلافی در جهت جبران فعل نباشد . یعنی وقتی که اصل اصیل تلافی ، از وابستگی به دلیل و علّت ، آزاد شده بود . پس کمترینش اینست که تلافی کننده ، بین ما دو نفر تفاوتی قائل نشده . یعنی اگر نشود اثبات کرد که هیچ تغییری اتفاق نیفتاده ، لااقل می شود ادعا کرد که تبعیضی واقع نشده . این هم با « ثبات » بیشتر خویشاوندی دارد تا با تغییر .

باز هم بی تغییر

تنها تغییری که به نظر می رسد اتفاق افتاده ، مربوط به تاریخ تولد ماست که به تدریج - نسبت به تاریخ امروز – عقب نشینی کرده و چون اینجانب و به نظرم آنجناب هم ، هیچکدام کوششی برای پیشگیری ازین جریان نکردیم ، ناچار دیگران فکر می کنند ما پیر شده ایم و پیری لابد تغییر محسوب می شود . پاسخ  این است : اولاً که پیری تغییر نیست . ثانیاً اگر هم باشد چون برای هر دوی ما اتفاق افتاده ، در واقع – بین ما دو نفر – چیزی تغییر نکرده است – البته این بی تغییری از نوع جالبی است . چون آدم را وا  می دارد بر این عقیده استوار شود که برای بعضی آدم ها و احیاناً در بعضی جاها ، پدیده یی به اسم زمان ، شکل نمی گیرد . بنابراین در چنین مواردی می توان مطمئن بود که قواعد توسعه ی سرنوشت ( اگر چنین قواعدی وجود داشته باشد ) لزوماً با قواعد توسعه ی شناسنامه ، قابل انطباق نیست . لااقل برای ما دو نفر نبود .                 بی تغییر.

بی تغییری فاضله

علی مراد ، الآن در آمریکاست . پاپ سابق یا اسبق گفته بود : « نیویورک ، صفحه شطرنج خداوندست » نمی دانم علی مراد ، سوار است یا پیاده ولی امیدوارم جزو مهره های زنده ی بازی باشد . چون من را زده اند و بیرونم . با این توصیف فکر می کنید چیزی تغییر کرده ؟ نه ! نکرده . چون بیرون اینجا مثل توی آنجاست و بالعکس و بیرون آنجا مثل توی اینجاست و بالعکس .

بی تغییری جاهله

خانه ی علی مراد در آن دوران ( دوران مذکور در بند 1 ) کم از مهمانسرا نبود . یعنی رفت و آمد مفصّلی در آن جریان داشت . آدمهای مختلفی می آمدند . سیاه ، سفید ، هملت ، قراضه ، قهرمان و غیر آن . بیشتر آنها از قماش دوستان جناب « ویلیام . شین» بودند . در نتیجه تعداد قراضه ها کم بودند و حرف لغو هم همینطور . اما در جامعه ی آن روز – مثل همه جا در هر روز – تولید مهملات ، ترّهات ، خزعبلات ،لاطائلات و قس علیهذا بسیار کم هزینه و حتی مجّانی بود . در مواردی هم به کسب جایزه منجر می شد . برای همین حرف مفت و مزخرفات ، به کراّت و در حجم انبوه تولید می شد . چنانکه حجم و عیار این تولیدات – بالاخره – به وضعیّتی محیرالعقول رسید . به طوری که من گمان می کنم منجر به پشیمانی ی همه ی کسانی شد که درباره ی شعور خودشان ، شهادت دروغ داده بودند . اگر چه این گمان هم ، چنانکه پایین تر خواهیم دید – کم از یقین نیست ، امّا درمورد اصل قضیّه ( یعنی بی تغییری ) اطمینان دارم . چون هیچ یک از آنها – چه پشیمان شده باشند و چه پشیمان نشده باشند – نمی توانند نشانه ی تغییر باشند . شاهد این مدعّا از یک رو ادبیات رنگ پریده ی امروز و بازار کاسد آنست و از سوی دیگر ، استدلال من که موضوع پشیمانی و بی تغییری جاهله را در سه وضعیّت ممکن – به نرخ روز – می سنجد . آن سه وضعیت اینست : اول اینکه هیچکدام از صاحبان آن ادعاهای عریض و طویل ، پشیمان نشده باشند . در این صورت نظریه ی نامحتمل بودن تغییر – که تا حالا عرض کرده ام – دوباره صادق است و ثبات در این باره هم حاکم . دوّم اینکه همه ی آنها پشیمان شده باشند . در این صورت ، باز هم تغییری صورت نگرفته . چون همگان پشیمان شده اند و از این طریق ، صحّت پشیمانی اثبات شده است . بنابراین از آنجائیکه پایداری پشیمانی – طی زمان – نشانه ی قطعی ی بی تغییری است ، پس تغییری صورتبندی نشده تا بتواند واقع شود . یعنی ثبات تازه یی مستقر شده است ،

منتهی در پایگاه پشیمانی . اصالت پشیمانی هم که – لااقل برای بنی آدم از آغاز این کارستان تاکنون ، ثابت و بی تغییر مانده است . حالت سوّم اینستکه بعضی پشیمان شده باشند و بعضی نه . در این صورت ، وضعیّت آنهایی که پشیمان نشده اند ، با وضعیت اول و وضعیت آنهایی که پشیمان شده اند با وضعیت دوّم منطبق است . یعنی در هر حال با یکی از گونه های بی تغییری شریک شده اند . چه از نوع اول باشد ، چه از نوع دوم . حالا که صحّت بی تغییری ی جاهله هم برملا شد ، واجب است اعتراف کنم این بی تغییری ( یعنی بی تغییری جاهله ) برای من ، واجد مزیّت نسبی ی جالبی بود و آن اینکه فهمیدم حتمیّات قاتل هنرند . مثل تعصّب که قاتل شعورست. علاوه بر این ، چون حتمیّات و تعصّب ، خویشاوندی نزدیکی دارند ، بایستی نتیجه گرفت – که کمی خلاف عقیده ی رایج – هنر و شعور هم به نوعی قرابت دارند . این همخونی را کلمه ی « شعر » به خوبی نشان می دهد . تا دیر نشده اضافه کنم که استنباط من هم درباره حتمیّات و تعصب از  قماش تغییر به حساب نمی آید . چون به نظرم همیشه آن را می دانسته ام و فی المجلس ، فقط دارم کمی بیان می کنم . زیرا – همانطور که می دانید  هیچ وقت مرسوم نبوده آنچه را که می فهمیم ، بیان کنیم .

 

بی تغییری ی فاسقه

در اولین سالهای دهه ی پنجاه ،علی مراد با من در تلویزیون مصاحبه کرد . هر دو از حرفهایی که زدیم خوشحال شدیم . امّا فیلم آن مصاحبه ، توسط شخص ثالث ، نامطلوب شناخته شد و توسط یک نیروی چهارم توقیف شد . همه چیز شد، الی اینکه مصاحبه ی ما پخش نشد . حالا ولی ، همه چیز پخش می شود . الی اینکه هیچ کس با هیچکدام از ما دو نفر ، مصاحبه نمی کند . میبینید که این ویژگی هم برای ما دو نفر ،در همه ی زمانها و تصادفاً در همه ی مکانها ، کاملاً بدون تغییر مانده است .

بی تغییری ی متبدلّه

         

به نظرم چهل سال است ( منظور همان سی و چند سال است ) که مهاجرت کرده ، امّا به فارسی و در فضای ایران می نویسد .و چه خوب هم می نویسد . پس معلوم می شود که در مورد قضیّه ی مهاجرت ، علی مراد هم مشمول قاعده ی کلّی منطقه ای شده است . قاعده اینست : آنهایی که آن طرف آب دوندگی می کنند ، حواسشان اینجاست و در حقیقت اینجا زندگی می کنند . در مقابل ، آنهایی که اینجا دوندگی می کنند ، دارند آن طرف آب زندگی می کنند . خلاصه اینکه تقریباً همه مهاجرت کرده اند و این دقیقاً مثل آن است که هیچ کس مهاجرت نکرده باشد . چون یا دارند جایی زندگی می کنند که آنجا نیستند ، یا جایی هستند که در آن زندگی نمی کنند. حالا که بی تغییری ی مهاجرت هم اثبات شد ، لازم است ذکری هم از کسانی کنیم که نه این طرف و نه آن طرف ، زندگی نمی کنند . بلکه فقط دوندگی می کنند یا حتی آن را هم نمی کنند . کار دیگری می کنند که هیچ ربطی به زندگی ندارد

.

بی تغییری ی ماهیگیری

 

درآن دوران ( دوران مربوطه ) ما راه خطا می رفتیم و ناصح مشفقی نداشتیم که به ما بگوید : ماهیگیری در کویر ، امکان پذیر نیست ؛ حتی اگر قلابتان طلا باشد . ولی ما رفتیم . امروز هم جوانها – مثل همین دوست من – همان راه را می روند . واضح است که تغییری نکرده . معترضه این که : آنهایی که با خود خطا می کنند ، بسیار دوست داشتنی می شوند . این هم ثباتِ فداکاری .

بی تغییری ی « فا »

 « فا ! من اسب می بینم که گردنه های زاگرس را خواب می کند » این را علی مراد در کتاب هیجدهم اردیبهشت بیست و پنج نوشته بود . او « نوشته »     بود ، امّا من آن منظره را آن روز می دیدم . از بس که زیبا بود می دیدمش. نمی دانم او هم می دید یا نه . امروز هم من آن را می بینم و هنوز زیباست. هنوز هم علی مراد آن را نوشته و هنوز هم نمی دانم آن را می بیند یا نه . به این ترتیب معلوم شد که « فا » هم ،گونه یی از بی تغییری ست ، ولی زیباترین آنها و ناچار دردناک . چون قاعده ی دردناک بودن زیبایی هم ، هنوز تغییری نکرده . مطمئنم که علی مراد این را می داند . چون نه تنها در « فا » بلکه در « شاپور و آهوانش » ، « ضمایر » و « میم » بارها آن را به وجهی بسیار زیبا نشان داده است .

جمع بندی بی تغییری

 

از چهل ( سی و چند ) سال پیش تا حالا ، هیچ چیز در زمان و مکان تغییر نکرده ، سنجش هفت معیار منتخب هم ( اگر بشمرید هفده تاست ولی مهم نیست ) نشان داد که از جنبه ی مفهومی هم .

هیچ تغییری رخ نداده .

ختم کلام

 

 

حالا که هیچ چیز – از جمله زمان و مکان – تغییری نکرده ، پس من دوباره با علی مراد دوست می شوم . آنهم نه حالا ، بلکه در جوانی . بی هیچ تغییری . مثل همان وقت و برای ابراز دوستی ام به او – در این دنیای فاقد آرزو – آرزو می کنم که نیکبخت باشد . هر چند می دانم نیکبختی چنانست که اگر همه نیکبخت نباشند ، نیکبختی وجود نخواهد داشت و آن وقت که همه نیکبخت شده باشند ، نه تنها آرزو بی معنی است ، بلکه انسانی وجود نخواهد داشت که آرزومند شود .

 

فدایی نیا

 

این جهان آه یک مار بود

درباره ی "میم" فدایی نیا

                                                داریوش کیارس

 

 

جمله نویسندگانی که در آستانه ی دهه ي چهل جریان تازه ای در داستان نویسی ایران به وجود آوردند، یکی علیمراد فدایی نیا است. او پیشتر از آنکه در ادامه ی داستان نویسی معمول فارسی باشد در ادامه ی  ذهنیت کسانی چون کاظم تینا، بهمن  فرسی، و ابراهیم گلستان قرار می گیرد. داستان های او درباره ی زندگی معمول آدم ها ، با زبان و بیانی ، غیر معمول است. او تا پیشتر  از نوشتن رمان میم، نوشته های خود را نوعی حکایت و بیشتر حکایت کوتاه، می دانست. در میم همچون"در جستجوی زمان از دست رفته" حافظه ی غیر ارادی، خود آگاهی و زمان را تلفیق کرد تا باپیوندی همسو یانه از " حکایت نویسی" به دستور زبان رمان دست یابد. اهمیت  رمان میم در نوسان واحد زمان است. تمام داستان از حافظه ی غیر ارادی کودکی مریض بیان می شود .خود آگاهی و زمان در خلال روایت نشان می دهد که تلفیق  سه عنصر حافظه ی         غیر ارادی  ، خود آگاهی و زمان مهمترین وجوه نوشتن داستان بلند برای حکایت نویسان و کوتاه نویسانی چون او است.

"میم"شخصیت اصلی رمان به علت بیماری و بیحالی بر روی تخت بیمارستان، همچون بنجی در"خشم و هیاهو "  ی ِ فاکنردچار حافظه ای غیر ارادی است.

در پایان، خواننده ادیب آن جمله مهم سارتر درباره ی فاکنر را به یاد می آورد "که در خشم و هیاهو همه چیز در پشت صحنه می گذرد. یعنی هیچ چیز اتفاق نمی افتد بلکه همه چیز اتفاق افتاده است"پس و پیش بردن خاطرات، جهت از بین بردن تاریخ و مکان و مهیا کردن مکان، در سفرهای ذهنی برای ایجاد شرایطی مهیا در جهت گسست ها و روایت های گوناگون و بی زمان و مکان ؛صحنه را دچار خوانشی تصویر در تصویر کرده است. چشم متن به دهان راویان است. حضوری پُلی فونیک از پیکره ی ساختاری رمان ، همچون چشم وگوش ودهان و دست وذهن به تصویر برداری چند جانبه از قصه رمان می پردازد. تصویری که علیمراد فدایی نیا می بیند، پرستار خوشکله میبیند، پرستار کشور ، دکتر ها ، یحیی، ستاره و تصاویر راویان دیگر باعث می شود تا مکان ثابت وقوع رمان – پنجاه سال پیش تر از این ودر شرکت شهر مسجد سلیمان – تبدیل به زبان اوهامی و بی جا وبی مکانی گردد که امر تاریخی و تاریخیت خودرا نه در جغرافیا بلکه "زبان" جاسازی کند در نتیجه با زبان گردانی ، فدایی نیا ذهن میم و ذهن خواننده را به گردشی فرا تاریخی  از تاریخ یک زندگی می برد: « تیر. ماه تیر . تاریک. بعد از ظهر تاریک . کسوف . اول از سر صبح سر زد. پنج شنبه صبح. تب کرد میم» .شروع قصوی ، بلاغت را تبدیل به آراستگی کرده است . سکته های پیاپی و تاخیر در فهم معنای کلماتی بومی، حمایت شدید نقطه ها از کلمات و متا فیزیک کلمه های دیر فهم – تک کلمه ها که تکجمله شده اند – یک جمله را چند جمله کرده ، چند جمله را چند حرف و چند حرف را چند سطح جهت کسب در یافت های ذهنی خواننده داده است. آنچنان که«کسوف» میان دو نقطه در پاراگراف شروع رمان ، خود یک جمله است . یعنی «کلمه» در شرایط چینش قرار گرفته و خود به تنهایی بار معنایی یک جمله را بر دوش می کشد. ربه این نوع نوشتن نشان می دهد که تمایل به ماهیت زبان، نویسنده را از واحد های انسانی بی نیاز می کند. یعنی در حقیقت یک اثر زبانی ماده ی اولیه اش را از خود زبان میگیرد. اما در ادبیات یاد آوری و جستجو درزمان های گمشده ، غربت مطرح است. منابع تغذیه ی رمان بلند در نزد نویسنده ای که در وضعیت  غربت می نویسد، خاطرات اوست. پس زیر بنای کتاب«میم» گشت و جو در گذشته خانوادگی ، اما به علت دانش بلاغی ؛ بدون ظهور آلبوم خانوادگی است!

«میم» در هاله ای راز آمیز و مقدس قربانی اطرافیان می شود . در میانه های روایت راویان ، با یخ خواستن در گرمای شدید  محله بی بیان و دهان  خشک میم،  بارها او جمله هایی ادا میکند که انگار می گوید :«بخوریدش.  این خون من است! ». شام آخر حضرت مسیح نیزپنجشنبه بود.شروع رمان نیز پنجشنبه است. فردای این روز مسیح به صلیب کشیده می شود و فردایی دیگر به آسمان می رود. اما میم ،میم عزیز مریضحال فردای پنجشنبه ، با زخم سوزن بیمارستانی ها از حال می رود. و کتاب شرح بی حالی میم است در جستجوی عروجی بر این فرود ( هبوط!) و آنهم با دواهای خواب آور دکترها.اما میم پایان خوشی ندارد. کتاب  میم رمان فاجعه است. مادر بزرگ در اشکفت (شکاف افقی در پاچه ی کوه) مانده و درراه ده سر گچ – در مسیر مسجدسلیمان         ( قشلاق ) تا شمال بختیاری ( ییلاق ) بی آب و خوراک مرده ، خرگوش های میم- سیاه وسفید - چشم زخم می خورند و می میرند. 

آدم ها مریض حال اند در بی بیان : « کارخانه ی گوگرد سازی بوی گوگرد را مثل هر روز مزه ی صبحانه بی بیاني ها می کند » . بچه های بی بیان از گرما، دلشان می خواهد مریض باشند تا همیشه زیر کولر بیمارستان بخوابند. شیخ ویس- کارگر همکار شیفت شب البرز که پدر میم است- فلاکت زندگی  کارگری در شهر نفت خیز را در آرزويی خوش به همکار زخم دیده اش بازگو مي کند:«بیمارستان خوبست. من یک شب خوابیده ام . عین بهشت است. خنک است. زن می آید مثل پری نبض آدم را می گیرد. باور می کنی پری کلفتی آدم بکند . بگذار بچه آنجا بماند . هر چه بیشتر بهتر. یک کاری اگر بکنی  خودت هم به عنوان همراه پیش بچه بمانی ...» .

شیخ ویس همچون همه آدم های گرما زده این رمان ، به دنبال یخ و کولر میگردد. ولو در بیمارستان باشد حال اینکه میم در بیمارستان در احتضار    است .

میرود و می آید . دکتر ها در خون اش چیزی دیده که مشکوک اند . بختیاری ها در حالت احتضار و چند دم پیش از مرگ دچار توهّم صدای زنگوله میشوند . این تصویر بعلت خاصیت دشت نشینی وعشایری این کسان بوجود آمده است. گویی گله ای از همین حوالی میگذرد. اما این صدا را منتظران نمیشنوند . فقط محتضر است که میشنود:«گله یی میگذرد این حوالی . این حوالی جای هر چه هست جز گله . اول صدای زنگوله ی قوچ پیشاهنگ پنداری. بعد صدا میشود دو تا ،سه تا،چهارتا، تمام بی بیان را صدای زنگوله می پوشاند. اما ، نه کسی می آید و نه کسی میرود . شهر مردگان  پنداری در یک دسته گل سرخ شعله یی.» چه خوب هوشنگ چالنگی این تصّور ایلیاتی را به تصویر کشیده وقتی می گوید: و من/ این زنگوله ی تنبل را / جایی که دشت باشد و دشت/ خواهم جنباند  .» صحنه پردازی و آرایش فضا برای عبورراویان در محله ای به نام بی بیان است . با فضایی کارگری متعلق به حوزه شرکت نفت جنوب.

اصله بین محله تا شهر را تپه هایی خشک فراگرفته که تک و توک در میانه،  شعله هایی دائمی  از آتش قیر و نفت سیاه به آسمان  میرود . از شهر که به سوی بی بیان  می آیید  ابتدای محله ، گورستان کنار جاده را میبینيد. با قبرهایی که بر روی سنگ های آن تک وتوک شیرهای سنگی تراشیده اند . و البته سنگ قبر هایی تمیز، چهارگوش و قشنگ ، با نوشته  و نقوشی  غریب که نشان از حضور اموات خارجی در این حول و حوش دارد . جاده ، قبرستان را به دو قسمت تقسیم  می کند . بعد از اهل قبور ، کارخانه گوگرد سازی هویدا می شود. لین های شرکتی ردیف به ردیف، و خانه های پراکنده ی غیر شرکتی، گله به گله  به علت حضور این کارخانه دراین محله ساخته شده اند. در توصیف های آغازین ، نویسنده با بیان یک حقیقت ، توهّمی می سازد تا خوانشگر با سرنوشت روایتگردان رمان، یا مهمترین عضو گروه راویان ( یعنی میم) آشنا شویم: « زنده ها را ول می کنند دنبال مرده هایند عین همیشه ، توی بی بیان » . شگرد های بدیع و استادانه به کار می آیند تادر آغاز رمان همه چیز درباره ی فضا ، محیط ومیزانسن در ذهن خوانشگر چیده شود و این روشنی های صحنه ای (نمایشی) در مجمو ع شروع آشوبی تراژیک را نشان می دهد:« حالا، صدای سوت کارخانه  پیش از ظهر را می کند ظهر ،ظهر را میکند عطش در دهان میم کنار سنگ های داغ دیوار به چشم میم سیاه»! در این محله مردم به جای ساعت، وقت خود را با سوت کارخانه تنظیم می کنند . با سوت کارخانه بیدار میشوند(سه سوت:اول بیداری،دوم صبحانه، سوم حرکت به سمت کارخانه)  ،با سوت برای نهار دست از کار می کشند ، با سوت سر کار باز میگردند وبا سوت اتمام کار و رفتن به خانه را متوجه می شوند.

در پسنگاه رمان ، گویی برای فرار از زمان از دست رونده ، ساعت وجود ندارد . زمان را زمانه به رفتار انسان ها تحمیل می کند. در نتیجه در سیر روایت، با روایت گردانی های مختلف باعث درهم ریختن توالی زمانی می گردد ودر هم ریزی توالی زمانی ، عینیت را محو می کند. با توجه به اینکه  لحن رمان ، در چند لحنی است، حتی شخص علیمراد فدایی نیا در صحنه حضور دارد و با پرسش هایی که میان دو هلال می گذارد ، حضور خود را آشکارا نشان می دهد .

«میم» داستان بیماری پسر کو چک آالبرز ، کارگر کارخانه گوگرد سازی بی بیان در مسجد سلیمان سال های دور است. گرمای این شهر «صدا» دارد . شش ماه از سال اینقدر گرم می شود که صدای گرما را می شنوید . کتاب پر است از تکرارهای واکه ای، تکرار های نکته ای و تکرار های حرفی!  فدایی نیا از ادبیات پند آموز متنفر  است. در نتیجه از  جریان ها و صدا های دیگر هم پند نمی گیرد. قدر مسلم اینکه رشد انفرادی برا ی یک نویسنده ، در حوزه زبانی مدرن که منطبق با تخیل عوام زبان توده نیست ، پیامد های خطر آفرینی دارد . تجربه نشان داده است  که غالباً نویسنده ی تک رو و مدرن در اجتماع ادبیات و نه در تاریخ ادبیات ، به مرور به انهدام نزدیک میشود .علی مراد تلاشی تعمدی دارد تا همه داستان های خود را به بی بیان ختم کند. یا امر نا خودآگاه، گویی اورا به محله زادگاه خود می کشاند ! آنجایی که این مسئله «غم غربت» می شود ، در جاهایی دلیل افت ذهنی داستان های او نیز هست. هرچند قصد او« جور  دیگر» نگریستن به جهان ، در هیأت یک مکان خاص بوده است . فدایی نیا و امثال وی پیوسته ابراهیم گلستان را نویسنده ای مدرن و قابل ستایش می دانستند که می گفت نوگرایی مبتنی بر اصالت از « به طور کلی نو شدن » واجب تر است ! آیا او با محور قرار دادن      بی بیان در هیأت جغرافیای نوستالژیک در تمام داستانها ، می خواهد از ظرفیت های بومی و اصالت یادمانی زبان به جهت دوری از آرمان گرایی خیالبافانه حمایت کند ؟!اختار ، فرم ، تکنیک و زبان ؛ عناصر مد نظر در کارهای او محسوب می شوند . در نتیجه او ملاحظه خواننده را برای به سرانجام رساندن داستان و ایجاد قصه در نظر  نمی گیرد و داستان را به پایان نمی رساند بلکه ، ساختار ، فرم ، تکنیک و زبان را به یک مرحلة تکمیلی می رساند و در اواسط و یا حتی در ابتدای ایجاد مضمون ، قصه را رها می کند . با این وجود ، دوری از قصه ، باعث عدم کشف ناشناخته نمی شود . به طور کلی در حاشیة رمان ، در فارسی همیشه رفتارهایی خاص توسط نویسندگان خاصی ، سرنوشت واقعی ادبیات معاصر ایران را رقم زده است . این رفتار خاص در هر دهه شاخصه هایی نزد نویسندگانی داشته که امروزه قابل تفکیک از انواع ژانرهایند .  تلاش هایی که فدایی نیا در رمان میم به انجام رسانده در این راستا بسیار قابل توجه اند . مثلاً استفاده غیر معمول ( نمایشنامه ای ) از دیالوگ شخصیت ها و وارد کردن نام آنها در ادامه دیالوگ ها : « یکی برود سراغ مُلا . عجمنوش می گوید جان آقام من توی این گرما هیچ جا نمی روم . اسماعیل می گوید . دوباره آب یخ ؟ اسماعیل می گوید . یخ دیگر نمانده . »

و نیز صحنه های بومی و بسیار درخشان که در ادبیات معمول فارسی دیده نمی شود : « ملا که می آید باید برود . نیامده ملا باید برود . باید خودش را برساند به میّت به میم می گوید ملا ، دهانت را وا کن . تُف می کند ملا توی دهان میم . آب دهان ملا شفاست . عجمنوش می گوید . دل میم به هم می خورد . هر چه آب خورده و نخورده می خواهد بیاید بالا . میم می دود سوی دستشویی و بر می گرداند ، آب ، زهر آب ، بر می گرداند . تلخی تریاک بر می گرداند . زردی زهر تریاک بر می گرداند . زردی زهر تریاک بر می گرداند میم . سر می خورد به دیوار . نه امکان تقاص است و نه امکان حرف تقاصی حتی . سرگیجه علاوه می شود به دلپیچه . ستاره می آید شانه های میم را می گیرد . حالا راحت تر استفراغ می کند میم . آب دهان ملا    شفاست . مرض را  می ریزد بیرون . کی می گوید ؟ » .

علی مراد نیز همچون صادق چوبک آنجا که می گوید « کاکل زری من خودم بودم » صراحتاً در لایه خاطرات می گوید که میم خودم      هستم ! می بینیم علی رغم رفتار مدرنی که متن از پی چیدمان کلمات و آرایش واجی از خود نشان می دهد ، خوانشگر با محتوایی همسو با سنت نیز مواجه می شود . این جمله میم همان واگویه هشتم از کتاب « نامه ی شاهپور و آهوانش و روایت بی نامان » است که فدایی نیا گفته : من از قانون اطاعت نمی کنم از قانون می ترسم !

در صفحة سی از رمان میم یک پاراگراف ، فکر شاعر حجم سرا را روبرداری می کند که گفت : « مادر که می ميرد ، دیگر نمی میرد » : « و حالا که مادر بزرگ رفته آن جا توی باغ های بهشت آب خنک می نوشد ، که مادربزرگ دیگر تشنه نیست ، که توی اشگفت این کوه های گچی مثل آن حضرت لب تشنه شهید شود ، مادربزرگ حالا دیگر نمی میرد . حالا از آب کوثر می نوشد مادربزرگ و برای همیشه زنده می ماند . » ! او در این کتاب ، آموزه های دیگر نیز به شاعران شعر کانکریت می دهد وقتی که می گوید : « سیاهی هاش حتی حکومت می کرد نگاش که می کردی . سن را می کشت . کودکی میم را می کشت و کوچک و بزرگ هم سرش نمی شد این سیاهی ها . »

نهایت این نوع بیان در آنجاست که « عطش » صدا پیدا می کند :   « صدای عطش . صدای پچ و پچ دکترها و پرستارها . آب نمی دادند نا مسلمان ها.» میم گویی که آدمی از آدم های بی بیان نیست . انگار که مسجدسلیمانی نیست . گویی تجلی انسانی است که قرن ها پیش از این رنج همة انسان های پیرامونش را بر دوش کشید و در تپة جلجتا از دیدة آدمیان ناپدید شد . کسی که در آخرین سخنان خود گفت که من بخاطر دیگران می میرم و گویی که نمرد : « سه تایی کنار می روند . پرستار میم را بغل می کند ، از یک متکا سبک تر » و باز هم در جایی دیگر پیراهن میم از پشت پاره شده و مظلومیت و پاکی یوسف را تداعی می کند : « پیراهن میم را که در می آورد پرستار ، می گوید کی پیراهنت را پاره کرده ؟ تمام پشت پیراهنت از گردن چاک خورده به پایین . میم دید کسی گرفت و پاره کرد . نه ندید . صداش را شنید فقط ، نمی گوید .                نمی داند . »

دایی نیا تلاش دارد در رمان ایجاد آگاهی کاذب نکند . بیماری ای که کُل تاریخ رمان فارسی را گرفته است . او آگاهی کاذب بخوانشگر نمی دهد چرا که اصولاً خودِ « آگاهی » را کاذب می داند . حرف « آ » در گویش بختیاری اگر پیش از اسم قرار بگیرد به معنای آقا است . مثل آعلی مراد ،  آ یارعلی و آ دانش عباسی شهنی . . . این ظرفیت بیانی را او به خوبی در کار آورده است . تکرار دوبارة یک اسم مثل البرز البرز نیز فنی بختیاری است . در قوم او پسر را با نام پدر می خوانند مثلاً علی یار یارعلی ؛ یعنی علی یار پسر یارعلی . البرز البرز نیز همان البرز پسر البرز است . فراموش نکنيم که در رمان « لوليتا » مردي که لوليتا عاشق آن مي شود هامبرت نام دارد . او به گرما صفت آقا می دهد و این مطلقاً در زبان فارسی وجود ندارد . « گرما ، بیرون پنجره است اما ، از این جا هم پیداست ، آ گرما » !

آوا محوری از نشانه های مهم رمان میم است . آنچنان که بیش از پنجاه کلمه از فرهنگ بختیاری وارد رمان شده و معنای فرهنگ لغتی ندارد . اما آوا محوری متن ، در خلال جمله بدون زیر نویس ؛ مفهوم سازی می کند .

او متولد شهر مسجدسلیمان است سي و چند سال است که در نيويورک زندگي مي کند اما چون هر مسجدسلیمانی روشنفکری دیگر متعلق به زادگاهش نیست .