امیر بهادری
یک سنگ قبر
امیر بهادری
تن هایی هستند که در آنها با ناب ترین شکل بیان مواجهیم . تکانه هایی که چیزی را تقلید یا نمادین نمی کنند بلکه بلافاصله ما را تسخیر و بی درنگ چیزی را عرضه می کنند . واقعیت خارجی به حال تعلیق در می آید که از دیدگاه روایت رئالیستی، نامفهوم و کاملا زائدند . نویسنده در وضعیتی در خود فرو رفته (اوتیسم روانی) ، صدای خودش را مدام تکرار که می کند ، می شنود . نوشته هایی نشان گرفتاری نویسنده در دایره ی بسته ی انزوای خود، چرا که از عرصه ی ارتباطات عمومی طرد شده است.
این دیدگاه را علیمراد فدایی نیا در حکایت هجدهم اردیبهشت بیست و پنج به روشنی بیان داشته است : « آه گفتگو به هر شکل احمقانه است. آیا این سرنوشت من است؟» چیزهایی هستند که وجود دارند اما هیچ وارد نظم نمادین نمی شوند. وارد زبان ، فرهنگ و جامعه نمی شوند ، و فاصله ی خود را با آنها حفظ می کنند. چیزهایی هستند که دیده یا خوانده که می شوند پیوسته با تهدید نادیده ها و ناخوانده ها رو در روی اند؛ مثل در سیاه جلد این کتاب علیمراد ، که یک سنگ قبر خفته است : نشت امر واقعی بر پس زمینه ی سفید واقعیت . همچنان که انکار کردنی نیست که وضع نابهنجار حکایت هجدهم اردیبهشت بیست و پنج ، در قاموس فرویدی، واقعیت روانی راوی را عرضه می کند : « آنچنان دلتنگ بودم که آرامش وحشتناک را میان گور یافتم.»
حکایت هجدهم جریانی در وضعی روان پریش و سایکوتیک است ، زیرا که راوی فاصله ی ایمن و مشخص خود را با «دیگری» یا همان مادر در مقام چیزی متعلق به زنای با محارم از دست داده است . ( که در شمایل لکاته – زن سابق و معشوق راوی شکل گرفته است . ) . بیان راوی تجسم کیف ، و کلمات نوعی جاذب مرگ آورند . ماجرا قسمی حکایت پیش رس در مردن خود – بعد از کف رفتن تن معشوق خواهد بود. مردنی که پیش از مرگ گفته شود حتما مطلوب مطلقی در آن خفته است ، و علت میل راوی به نوشتن نامه ( حکایت نویسنده ) را افشا می کند : « در من از اجل توقعی دارم .همچنانکه رسوایی. »
نامه ای که سرا سر این داستان را ساخته است ، در نهایت خود در قالب وصیت نامه ای جلوه می کند . هر انسان عاقلی نامه را برای کسی ، و وصیت نامه را برای خودش می نویسد . وصیت نامه برای ورثه نیست. واپسین تسلی زمینی آدمی است . واپسین تلاش واقعی آدم تا بر پندار زمینیان غلبه کند، که خودش هنوز یکی از آنهاست. راوی درجواب «فا» که به او می گوید:«به کی داری می گی؟»جواب می دهد: « در هیچی ،دارم به خودم می گم. دارم خودمو محاکمه می کنم.»
در صفحه آخر کتاب که راوی در هوای گرگ و میش یادداشتش را به« او»می دهد، می خوانیم : « راه آهن- بی بیان- لین بیست و شش خانه شش». کدام شهر نامش راه آهن است یا شاید به راه آهن می رسد؟ و کدام مقصد ، راه وهدف خواهد بود؟
س آیا « فا »- "قطار خاطره" خود راوی- علیمراد نیست؟(همچنان که گوستا و فلوبر در جوابی گفت که مادام بواری خود من ام). راوی در جایی می گوید:« گفتم اصلاً خود من هم یک لکاته بیشتر که نیستم.» ودر جایی دیگر : « آیا گذشته ای داشته ام ؟ یا من و تو گذشته ای بوده ایم؟ یعنی خاطره. خاطره ی خاطره تا مرگ.....فا، من –توام. به اویی که تویی.» و یا در جای دیگری از حکایت که راوی جوی حایل میان خود وگربه را "دریایی حایل میان من و من " توصیف می کند تا گربه حضوری در سکوت وپذیرش- راوی یا "فا" گردد. هر چند راوی در قسمتی دیگری می نویسد: " حقیقت جز این است. از این حقیقت صبحت نباشد بهتر است. هیچوقت ندانسته ام حقیقت چیست...این مرا به کنکاش وا نمی دارد مرا مبهوط می کند، مرا هزار پهلو می کند .» و تمامی این قول ها در این جمله راوی خلاصه نشده اند: «ولی رو بگذار باشه، شک رو دوست داشته باش.»
انگار قرار نیست داستان های علیمراد ما را به مقصد محتوایی خاصی برسانند.اگر برسانند از نوع تا همیشه عقب می نشینند.یعنی خود راه ، خود نوشتن و کلمه، مقصد و نیز هدف داستانهای اویند. هدف نهایی نوشتن نزد علیمراد صرفاً باز آفریدن خود به صورت کلمه است("فا" در حکایت هجدهم"ف" در برج های قدیمی- مثل « ک » « در محاکمه کافکا). بازگشتن به مسیر دورانی خود است ( حکایت هجدهم از صبح زود شروع و یک شبانروز کامل را می گرددو در هوای دم ِصبح فردا تمام میشود). ادامه دادن راه خود به سمت مقصد – پایان کتاب ، و پی گرفتن راه از مقصد . حرکت تکرار شونده این مدار بسته و سرچشمه واقعی «کیف» است. پشت سرهم صعود و سقوط ، حادثه های حکایت اند ( از شمال تهران به جنوب ، از جنوب به شمال – و در طول راه با رانندگان تاکسی ، مکالمه های تمام نیمه کاره ای حول میل جنسی و زنان) . حادثه های حکایت تجربه های پارادوکسیکال راوی اند که باعث افزایش تاثیر عشق و میل جنسی در راوی می شوند؛ حال آن که وی خواستِ کاهش و از میان بردن خاطره معشوق را داشته است. قدرت وسلطه عشق و میل جنسی، و در نتیجه ترس راوی در حال افزایش است زیرا که مدام با آن مبارزه می کند- مثل پذیرش و ترسی که حین نوشتن وصیت نامه به کاتب دست می دهد . به دین ترتیب تا بی نهایت به دور « فا » می چرخد و می چرخد ، و هر چه بیشتر به قلمرو ناممکن رابطه خود با علت میل خود – فا وارد می گردد. اپیزود آخر حکایت هولناک ترین قسمت آن است: « هوای گرگ ومیش گذشته است. صداهایی می آید . هیچ نخواهم گفت. یادداشت وار می نویسم ....می گذرد . می ایستد نگاهم می کند. من اما دست تکان داده ام.» تمام پندارها و ترس ها، همه ی راوی ها و معشوق ها وبرادران ، در قالب یک هیئت ،با تاثیر و حسی پارانو یایی بر راوی عرضه می شود. صحنه آخر، صحنه احضار روح است. هرچیز ، مکان ها و زمان ها و کلمه ها متعلق به آن سوی واقعیت اند. " ام واقعی " حکایت هجدهم که پیش از این
که در قالب لکاته ، فا ، و من حضور خود را به تعلیق انداخته بود، سرانجام با حضور« واحد» خود ساختار حکایت را سامان می بخشد . دنیا اعتبار و انسجامی ندارد و تهی بودگی و خلاء جهان را اضطراب و هراس پر می کند.
حکایت هجدهم فضایی نیست که درآن میل ما – به عنوان مخاطب معنا بر آورده شود، به کلی ارضا گردد ؛ بلکه بر عکس فضایی است که خود معنا در ذاتش تحقق می یابد، روی صحنه می آید . تحقق معنا اما چیزی جزء گنگی واضطراب ، و هوایی پارانویایی را برای مخاطب ارمغان ندارد. حکایت هجدهم دارای معنا ، روایت و روابط از پیش داده شده ای نیست چیزی است که باید آن را ساخت.
علی مراد پست مدرن
س آیا « فا »- "قطار خاطره" خود راوی- علیمراد نیست؟(همچنان که گوستا و فلوبر در جوابی گفت که مادام بواری خود من ام). راوی در جایی می گوید:« گفتم اصلاً خود من هم یک لکاته بیشتر که نیستم.» ودر جایی دیگر : « آیا گذشته ای داشته ام ؟ یا من و تو گذشته ای بوده ایم؟ یعنی خاطره. خاطره ی خاطره تا مرگ.....فا، من –توام. به اویی که تویی.» و یا در جای دیگری از حکایت که راوی جوی حایل میان خود وگربه را "دریایی حایل میان من و من " توصیف می کند تا گربه حضوری در سکوت وپذیرش- راوی یا "فا" گردد. هر چند راوی در قسمتی دیگری می نویسد: " حقیقت جز این است. از این حقیقت صبحت نباشد بهتر است. هیچوقت ندانسته ام حقیقت چیست...این مرا به کنکاش وا نمی دارد مرا مبهوط می کند، مرا هزار پهلو می کند .» و تمامی این قول ها در این جمله راوی خلاصه نشده اند: «ولی رو بگذار باشه، شک رو دوست داشته باش.»
انگار قرار نیست داستان های علیمراد ما را به مقصد محتوایی خاصی برسانند.اگر برسانند از نوع تا همیشه عقب می نشینند.یعنی خود راه ، خود نوشتن و کلمه، مقصد و نیز هدف داستانهای اویند. هدف نهایی نوشتن نزد علیمراد صرفاً باز آفریدن خود به صورت کلمه است("فا" در حکایت هجدهم"ف" در برج های قدیمی- مثل « ک » « در محاکمه کافکا). بازگشتن به مسیر دورانی خود است ( حکایت هجدهم از صبح زود شروع و یک شبانروز کامل را می گرددو در هوای دم ِصبح فردا تمام میشود). ادامه دادن راه خود به سمت مقصد – پایان کتاب ، و پی گرفتن راه از مقصد . حرکت تکرار شونده این مدار بسته و سرچشمه واقعی «کیف» است. پشت سرهم صعود و سقوط ، حادثه های حکایت اند ( از شمال تهران به جنوب ، از جنوب به شمال – و در طول راه با رانندگان تاکسی ، مکالمه های تمام نیمه کاره ای حول میل جنسی و زنان) . حادثه های حکایت تجربه های پارادوکسیکال راوی اند که باعث افزایش تاثیر عشق و میل جنسی در راوی می شوند؛ حال آن که وی خواستِ کاهش و از میان بردن خاطره معشوق را داشته است. قدرت وسلطه عشق و میل جنسی، و در نتیجه ترس راوی در حال افزایش است زیرا که مدام با آن مبارزه می کند- مثل پذیرش و ترسی که حین نوشتن وصیت نامه به کاتب دست می دهد . به دین ترتیب تا بی نهایت به دور « فا » می چرخد و می چرخد ، و هر چه بیشتر به قلمرو ناممکن رابطه خود با علت میل خود – فا وارد می گردد. اپیزود آخر حکایت هولناک ترین قسمت آن است: « هوای گرگ ومیش گذشته است. صداهایی می آید . هیچ نخواهم گفت. یادداشت وار می نویسم ....می گذرد . می ایستد نگاهم می کند. من اما دست تکان داده ام.» تمام پندارها و ترس ها، همه ی راوی ها و معشوق ها وبرادران ، در قالب یک هیئت ،با تاثیر و حسی پارانو یایی بر راوی عرضه می شود. صحنه آخر، صحنه احضار روح است. هرچیز ، مکان ها و زمان ها و کلمه ها متعلق به آن سوی واقعیت اند. " ام واقعی " حکایت هجدهم که پیش از این
که در قالب لکاته ، فا ، و من حضور خود را به تعلیق انداخته بود، سرانجام با حضور« واحد» خود ساختار حکایت را سامان می بخشد . دنیا اعتبار و انسجامی ندارد و تهی بودگی و خلاء جهان را اضطراب و هراس پر می کند.
حکایت هجدهم فضایی نیست که درآن میل ما – به عنوان مخاطب معنا بر آورده شود، به کلی ارضا گردد ؛ بلکه بر عکس فضایی است که خود معنا در ذاتش تحقق می یابد، روی صحنه می آید . تحقق معنا اما چیزی جزء گنگی واضطراب ، و هوایی پارانویایی را برای مخاطب ارمغان ندارد. حکایت هجدهم دارای معنا ، روایت و روابط از پیش داده شده ای نیست چیزی است که باید آن را ساخت.
نفس نزدیکی با کلمه تهدید کننده می گردد. بنابراین بخش های رئالیستی حکایت خطرهایی اند که در هر جا پراکنده شده اند . ما آنها را مچون تجاوز و مداخله ای در حوزه ی خصوصی خویش تجربه کنیم . از طرف دیگر ،ممنوعیت خط سیر روایت ، به اجرا گذاشتن دور از انتظار امیال و تصورات را وضع می کند. البته حکایت هجدهم نهایتاً حکایت پیوند دهنده واژه ها و کنش هاست . یعنی نشانگر لحظه ای است که حوزه ی رئالیستی و دراماتیک حکایت به جایگاه « ناب تسخیری کلمه ها ی عرضه شده» سقوط می کند . در این جایگاه که مخاطب غرق در امیال راوی می شود، نوعی از صحنه خارج شدن رخ می دهد. اما چه کسی از صحنه خارج می شود ؟ - راوی ، نویسنده یا مخاطب ؟ در هر حال گذری ست از واقعیت به قلمروی دیگری (امر واقعی کتاب).
سر انجام نوعی در خود فرورفتگی (اوتیسم ) روان پریشانه عرضه می کند؛تک افتادنی از گفتار بین الاذهانی. کتاب از طریق ممنوعیت هایی که عرضه می کند فرم خود را شکیل می دهد. پس جایگاه کتاب نه در محتوای روان پریشانه بلکه در شیوه ای است که محتوا، جدا از بیان صرف ، بی واسطه از طریق خود فرم حکایت عرضه می شود.و حکایتی که عرضه می شود- حکایت هجدهم اردیبهشت بیست وپنج – خَلَف پست مدرن بوف کور است. این جا نه در آغاز ، که در آخرهای حکایت می خوانیم: « روزی از سایه ای که نیستم بیرون خواهم آمد. با اتمام شوق و وصله های درنگ. روزی اعداد و فرقی که بر سنگ نشسته است.... این نه آغاز که ماجرای من است.»
ناچاری حکایت کردن راوی را دیوانه کرد: حکایت لمس تن یک زن، هر زنی – چه فرق می کند ، لکاته حتی. راوی به دیگری نزدیک شد . او که می خواست با نوشتن خود را نجات دهد، خود را دیوانه کرد «چاره های گمان ، ناتوانی غریبی دارند»تا زمانی که حکایت را ننوشته بود فقدان موجود در لکاته لو نمی رفت . اما در پایان حکایت ، با ظهور آن چه که راوی را تحت سلطه خود داشت- ظهور فقدان ، زن ازدست رفت . فقدان فقدان وی را دیوانه کرد.«فوکو»معتقد است که امکان بیان ، علامت عدم جنون و فقدان اثر یکی از نشانه های سکوت (مرگ) یا جنون نویسنده است. برای همین است که حکایت هجدم را وصّیت نامه خواندم چرا که واپسین نامه – اثر راوی خواهد بود.