کاشف ساحت های کپسولی معنا

                                                                                      امیر بهادری

 

رويايي سالهاست بحران حرکت در قطعه شعر فارسي را برجسته کرده اســت .« کسره ي اضافه » را ويرايش کرده ، از رمق انداخته، تا از حرکت پر رمق تصـــــوير ، شکل ، غايت شعر شود . شعرهايش ، تمهيد غايت مند شاعرش را تداعي مي کـــند . مکانــيسم خيال بر حرکت تداعي ها بنيان دارد و ماوراء الطبيعه ، هم داستان خيالش و تداعي هايش.  اين چيزِ پشتِ واقع ، برداشت آزاد شاعر در فضاي خالــــي ي بين دو تـــداعي است . جمع اضداد است : اسارت و آزادي ، مــثل کلمه و مــثل هر دال ديگر . بدين ترتيب رويايي به ماوراءالطبيعه اش التفاوت دارد . ماوراء الطـبيعه اي آگاه و ملتفت به اين که نهـايت شعر، شکل است . متافيزيک کـمر خدمت مي بندد در تالارفرم . با شکوه به چيزي تعظـــــيم مي کند : به معناي خودش که در سيطـره ي شکل اسـت و مُهر تأييدي بر حقيقت شکل مي نهد . آزادي را از فضـــــاي ماوراء الطبيعي مي گيرد و معنـاي اثرش را شائبـه اي از نيــــّت مي کند . عنصر غياب در شعر رويايي ، فرم  ناديــدني  است نه  آزادي ي معنا . مخـــــاطب ، براي ورود به جهان معنا ، بايد از راهبند شـــــکل گذر کند . کليد معنا ، شکل اسـت . پس معنا در چيزي اسير شده است و حـــال آن که اجازه ي اين را دارد تا ميان دو راهبند تردد کند .متافيزيک ، در شـعر رؤيايي ، شکل فاصله است . در اين فاصله ، معبرهايي از کلمه ، انرژي هاي رهرو را هموار مي کـــــــند و بدين ترتيب متافيزيک ، کلماتيک مي شود و تفاوت پيدا مي کند با ماوراء الطبيعة آثار عرفـــاني ايراني که دغدغه شان  در سلوک متن ، کشف معنا و از شکل انداختن جـسم است. مــتوني که شکل شان معماري ي معناست ، در شعر رويايي تجلّي ي معکوس دارند و معنا ، با معماري ي شکل اين هماني پيدا مي کند . اين تفاوت عجيب ، تفاوت در تجـربه ي زيسته ي هر دو است . عارف،زندگي ي واقعي که درآن کنش هاي انسـاني رخ مي دهــــد و هر کــنش زنجـير واربه کنش ديگر و هرمکان و شيء به مـــــــکان و شي اي ديگر مربوط مي شـود را درر خود زيســت مي کند . « عقل سرخ » با شگرد رمزي ، بر مــشي تجربي تأکيد دارد : تجربه ي زيســــته ي سالک کشف معناي روايت زندگي خــــويش . پيش رؤيايي امّا کلمه ها هستند که مکان ها ، کنش ها و تداعي هاي اويند :

از تو مي آيد آنچه که منم

 

وقتي که تمام من مي آيد از آنچه تمام توست

من مي روم از آنچه منم

و آنگاه چيزي است

به من دوان دوان مي آيد

خشايار فهيمي ، از شاعــران حجم گراست امّا مکانيسم خـــــيال و تداعي هاي شاعرانه اش از ساحت ديگري است . « نگاه به جهان بيرون» فهيمي ، بيش از ديگر  شاعران، به شدّت حجم گراست و شعرش را طورِ ديگري کرده است . سـاحتِ کلمه اي شعرش گسترده و کلمات يکـــــباره مي آيند و ضرباهــــــنگ نفس گيرتري

مي يابدشعرش .

غلظت دونده !

در ثقل جنگل بيفت

از :

شکل آب مي گيرم ، بر دشت تا مي چرم

آن تمهيداتي که در شعـــــر رويايي براي نشستن کلمه در دستور وجود دارد ، در شعرهاي موفق فهيمي ديده نمي شود . چنـــــين شعرهايي ، درلايه هاي ابتدايي دلالت و به لحاظ زباني ،حجم گرا  اما در لاية دلالــت هاي ضمني و مکانيسمي که براي ناپوشيدگي معـنا ، به کشف بيان شعر در شاعر دامن مي زند ، نگاهي متفاوت و مستقل را نشان مي دهد که بيانگر فهم شاعر از مانيفست هاي  حجم و همچنين متون عرفاني است .

شعرش با تجربه با تجربه مندي ي خويش ، نظربه کـــــشف ساحتي معرفتي دارد که در شاعران« شعر ديگر » يافتني است . فهيمي شاعر ، خود را درگير موضوعات مي کند . راوي بودن خود را مي پذيرد و شعر را به گفتگو مي برد :

پس

معناي نخل

 از پاي تو برجسته مي شود

بر تعادل خاک

تبعيد بر گم کن !

 

در چنين شعــرهايي از فهيمي که به نظــر مي رسد مي توانند برون رفتي باشند از سايه ي حجم ، فرم ، قدري از اعــــــتبار خود را از دست مي دهد . فرم ، از رابطه بازي ي علت / معــــلولي کنار کشيده مي شود و آن چه مي مــاند ، راوي ( شاعر ) است . چيزي در چــــــــــنين شعـــــرهايي هست که فاصــــــله مي اندازد در همپيوندي ي روايت معنا و آن را پس مي زند . آن چـــيز ، تجلّي هايي از فرم را در کالـــبد خود دارد امّا به فرم ، نقش عامـــلّيت نمي دهد . شاعر ، با شجــاعت خود را علّــــت و معـــــلول مستقيم و بي واســـــــ طه ي نوستالژي هايش مي بيند :

حيرتي هلاک

- و بعد

جسمِ دورها

بگو : بگور : شهيدِ انحنات

اين شعر ، از کـارهاي متأخر شـاعر ما که طبيعتاً در کتاب « شـهرزاد : عصبِ فاصله » نيامده است . دغــدغه ي اين شعر ، فرم نيست هر چند مـثل هر اثر ممتاز هنري ، فرم مستحــکمي دارد . احتي از معنا ، گردي از زيبــايي را روي ساخــــتمان اثر پاشيده است . فرم، ديگر عامــل و تعيين کننده نيست . معـلول هم نيست . چيزي است که پذيرش زيـبــايي رابه اثرمي دهــــد . منطق اثرهنري است وهمترازي ي معنا و ساختمان در هيأتي زيبا.درشعري ازکتاب« شهرزاد : عصبِ فاصله»مي خوانيم :

بر پلک باز تو

اشک      از طول مي چکيد

چشم عمود !

شعري انساني که کلمات « طول » و « عمود » ، هيأت اين انســــان را « واسازي »

مي کند و بعدي از ماوراء به وي مي دهد . اينجا با انســـاني روبرو هســتيم که براي شاعر ، موجد روحيه شده است . اين شعر ، متافيزيکي نيـست . زمينـــي هم نيست . انديشه است و انديشه يعني فهم معنا . اين جاست برون رفت فهــيمي از مانــيفست اول شعر حجم که آنچنان به متافيزيک دامـــن مي زد و مي زند که « نا» را جانشين

« غير » مي کند و غير را که ديگـري است ، نا انساني مي کند ؛ انساني که مضطرب و مراقب خويش است . اين شعر ، با تــــمام  اسپاسمانتال ، انديشه را جانشين ماوراء           مي کند و جانشيني را در زندگي واقـعي( نه هرروزگي ) رمز گزارانه جستجو مي کند آن جا که تيمارگر خويش است .