بهرام اردبیلی
کتاب بهرام اردبیلی – گفت و جوی داریوش کیارس
چاپ دوم – دی 88 – انتشارات : تپش نو
حلقه ی افق
1
سوار ،
با خنجری از ابریشم
عاج ، پیچیده بر ترمه ی برفی .
شمشادی که بلند نیست ، مطول است .
2
بی گمان ،
تو برای مداوای انزوای من
مرگ را باید در استوایی ترین قاره ی آفتاب
که مشرق نوبنیادش را
از تکان کتف های گندمگونِ من
خواهد شناخت
از عزیمت خود شرمگین کنی .
3
نه ، نه ، نه
تو تنها اقاقیای یادبود منی
که بخاطر مزار نروئیده ای .
4
تابوتی ازمفرغ
که در بارانها زنگ نمی زند و بر شانه ها
به سبکی ی ستاره ی ستوانی روستازاده ست ،
در فرصت این شمشاد
تشییع می شود
و با صفیر خاموش چشمی
مثلث تنهاییم بهم می ریزد .
ذوذنبی بر خاک
همسرم !
این دعا و قسم را که سخت ناخواناست
به گردن اسبی بیاویز
که بر اجساد سربازان و ما خواهد گذشت .
اسبی به هیأت انسان
به هیبت بهمنی در سهند .
اردیبهشت است
قتال ترین ماه منظومه شمسی
فروبند درها را ای بیوه ی سی ساله
اسب نبی در قریبان
شیهه می کشد و بی مرکوب ،
در کمند سواره نظام است .
شام ،
دیگران را فطیر و کلم بده
برای بهرام
پونه بجوشان .
ماه درشت خوب
دری که به لطف باد – باز و بسته می شود .
الامان ای جوخه
ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است ...
برنوی روسی
سکوت قریبان را نشانه میگیرد
و نبی در ذهن شاعر
نشسته برباد و برارس می تازد .
یادبود
گلوگاهم را ببوس
آوازی که واپسین نفسش برنیامد .
باد می وزد
می وزد بر استوانه های آبی غلطان .
نجیب زاده ی شیرخواره
آه ... قژقژ دندانهایش
چه تنی داشت !
ورم کرده از حجامت « سوره »
شقیقه اش ،
در لحظه دوبار می زد .
آری
انفجار کره ای که با دهان باد کرده ایم
زمان اندکی می خواهد ،
نوک سوزنی
سپده دم است
نشسته ام و مرگ را معماری می کنم
دورتر – انجا
جمجمه ای می شکافد
با سرانگشتان نقره ای باد
لاشخوران
بیهوده بسوی فلق بال می زنند .